‏نمایش پست‌ها با برچسب احوالات درونی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احوالات درونی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه


دو پست قبل درباره یک حالی صحبت کردم که در واقع بهت، بغض، فکری ست و رفتار معمول پس از آن که، اشکی و همه و همه نوعی واکنش به عظمت و زیبایی یک عمل انسانی در بدترین موقعیت قابل تصور است. اما مرادم ار این تکرار تنها و تنها شریک کردن شماست در یک نمونه -اش:
·         پارسال بود که اتفاقی از کسی شنیدم این ماجرا را و هنوز  که به نوعی آن را به خاطر می آورم همان حال را دارم، ماجرا بر می گردد –تا جایی که به خاطر می آورم – به سالهای اول انقلاب، بعضی به اصطلاح انقلابیون وارد خانه ایی می شوند (خانه ایی که زنی به همراه کودک/کودکانش در آن زندگی می کرد/می کردند و همسر آن خانم {که گویا کاملا رابطه ایی عاشقانه باهم نیز داشتند} به علت بهایی بودن به زندان بود – یا اعدام شده بود.) آن انقلابیون شروع به تفتیش و خرابکاری می کنند، یکی از آن افراد تصمیم می گیرد که لوستر روشن آویزان از سقف را پایین بکشد، ناگاه آن خانم فریاد می کشد و می گوید: چه می کنی؟ صبر کن تا خاموشش کنم! آخه برق می گیرد-ات.
آن فرد با شنیدن این جمله کاملا شوکه می شود و در همان حال می نشیند و به دوستانش می گوید: ما داریم، چه می کنیم؟

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

رنجش مضاعف


آیا به راستی رنج، بیشتر از لذتهای زندگیست یا اینکه ما با دادن وزن بیشتر به رنجها نسبت به لذتها، عامل این رنجش مضاعف ایم؟
نمی دانم پاسخ چیست؟
موقتا یگانه نسخه برای درمان روان همان کنار آمدن همیشگی ست، کنار آمدن با رنجها، زشتی ها، تنهایی ها، نامردی/زنی ها، ... و سر آخرهمین  نادانی ها  ست.

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

بودن یا نبودن مسئله ایی نیست


مهمترین مسئله برای فیلسوفان باید این باشد، که جوابی برای این سوال پیدا کنند که چرا ما -با اینکه می توانیم اما - خودکشی نمی کنیم. (گویا این جمله یا چیزی شبیه این از کاموست)
برای من ارزش ِزندگی کردن و زندگی نکردن بسیار به هم نزدیک شده است. امیدهایی دارم به چیزهایی و سعی می کنم برای تحقق-شان، کاملا به اصول-ارزشهایی پایبندم. اما در عین حال حالتی را به وجود آوردم-شاید به وجود آمده است- که اسمش را می توانم زیستن در مرز بودن یا نبودن گذاشت. که شاید بدلیل افراط در واقع گرایی وپذیرش حقیقتِ زندگی، انسان و فرهنگ است. بدون نگرش ِ ایدئولوژیک – ارزشی و عدم بزرگنمایی در این امور.
به واقع این کرختی (کرختی در مقابل بیش فعالی غیر واقع بینانه، شاید بشود گفت عمل ِ بهینه) و عدم بزرگنمایی در هدفها، دارای شیرینی هایی ست. از بین رفتن ِ ترس های غیر واقع بینانه که ناشی از حفظ یا تلاش برای رسیدن به هدف های بلند پروازانه و غیر قابل دسترس وعدم ِ عجله-استرس و همچنین عدم شتاب در اعمال غیر اخلاقی ِ متداول.
 می توانی ساعتها  آرام بنشینی و سکوت را بشنوی،  ساعتها به انسانها بنگری و گوش کنی بهشان و اجازه بدهی احساس مثبت داشته باشند که دارن راحت حرف می زنند و گریه کنی با رنج هایشان و بخندی با لبخندهایشان. دچار رفتارِ عمل-عکس العملی نمی شوی و با همه چنان رفتار نمی کنی که با تو آنگونه "بد" رفتار کردند ....
 خلاصه در حس ِ زیستن در مرز بودن یا نبودن چیزی که از بین می رود خود ِ بزرگنمایی شده که محصول داشتن نگرش توهمی به زندگی، انسان و فرهنگ است. و آنچه می ماند خود ِ تعدیل شده ایی ست که شرط کافی برای یک سلوک اخلاقی را فراهم می آورد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

آرزوست

هرکس که زنده است ،به امیدی زنده است وگرنه راه خودکشی آسان وارزان است ! به چه امیدی میزه ام چنین با رنج ها! بیشترین امیدی که دارم در جنبه شخصی تر وبا این اولویت: اینست که دوستی بیابم که عمیقا با ودر بودنش شاد باشم ،عشقی دو طرفه وعمیق وانسانی واخلاقی و روشنفکرانه وآزادی بخش وبلعکس هر چیزی که با گذشت زمان مطلوبیتش کاهش می آید ،رو به فزونی گذارد... دیدن و گفتگو با دیگران ودوستان به خودی خود برایم آرام ولذت بخش است ولی اگر در دام ایدال گرایی نیفتم خصلتهای فوق را نداشته اند .امید دیگرم شناخت ژرف ترهستی است .امید کمتر شخصی ام ،امیدی ست که بعلت راه سبز به آینده ایران به آن دلبسته ام وامید کلان ترم نسبت به راهیست که گمان می کنم گذشتگان رفته اند وبشریت را در آن نهاده اند وآن مدرنیته است وحاکمیت انسان وعقل وآموزش ورفاه و اخلاق ولذت بیشتر در آن راستا . درباره امید اولم به شدت با مولانا وبخصوص این غزل همزاد پنداری میکنم:
  • بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست/ ای آفتاب حسن‌ ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست/ بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست/ گفتی ز ناز : بیش مرانجان مرا ٬ برو!/ آن گفتنت که بیش مرانجانم آرزوست/ وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست/ این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهیم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست/ یعقوب وار وا اسف ها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست/ والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوراگی کوه و بیابانم آرزوست/ زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست/ جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست/ زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست/ گویا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست/ دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست/ گفتند یافت می نشود ٫ جسته ایم ما/ گفت آن که یافت می نشود ٫ آنم آرزوست/ هر چند مفلسم ٫ نپذیرم عقیق خرد/ کان عقیق نادر ارزانم آرزوست/ پنهان ز دیده ها و ٫ همه دیده ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست/ خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست/ یک دست جام باده و یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست/ من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است/ وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست/ بنمای شمس مفخر تبریز ٬ روز شرق/ من هدهدم ٬ حضور سلیمانم آرزوست/