1)انسانها حداقل تا به امروز، به شناخت و تبیین تمام پدیده ها فیزیکی نرسیده اند (طوریکه سوال/مسئله ایی دیگر باقی نباشد)
2)معجزه آنطور که گفته اند، یعنی تغییر رویه طبیعت از مسیر همیشگی اش و بوجود آمدن پدیده ایی جدید که تنها دیگران آن را می توانند توجیه ماورایی کنند. مسئله اساسی اینست که این دیگران، شناخت کاملی از تمام پدیده ها باید داشته باشند تا آنگاه بتوانند داوری کنند که آن معجزه (=پدیده خاص) از مسیر همیشگی-طبیعی اش خارج شده است یا خیر؟ پس براساس (1) هیچ بشری نمی تواند صلاحیت درک اعجاز را داشته باشد.
تمام مدعای ام اینست که بهشت با توصیفات آن در ادیان سامی و ماهیت انسانها جای فوق العاده ایی نمی تواند باشد!
تمام آنچه ما شادی و حالت خوش (در مقابل رنج) در زندگی می دانیم، در واقع احساسی است که هر انسان وقتی به نتیجه ویا هدف مطلوب در مقابل موانع و مسائل زندگی خویش میرسد، در خود می یابد. بدیهی است که در صورت نبودن مانع، وصالی یا نتیجه ی مطلوب نیز نمی تواند وجود داشته باشد و مسلما شادی نیز غایب است (این فرایند همان علتی است، که تهدید نوعی از افسردگی وبی معنایی وغیبت شادی را برای طبقه فرادست و فرودست آشناتر می سازد، چرا که اولی موانع -طبقه متوسط تر (اکثریت) را-ندارد و برای طبقه فرودست تر مانع هست ولی وصال نیست و پس شادی غایب است).
اگر ما انسانها در آنچه دنیای آخرت گویند، همین ماهیتِ انسانی را داشته باشیم و تغییر نکنیم (که البته تغییرش نیز محال است چرا که "منیت" مرا همین باورها، خواسته ها و احساسات تشکیل می دهد و تغییر هر یک در واقع تغییر "منیت" یا هویت من است و تغییر منیت یعنی پایان همه چیز {یا همان مرگِ طبیعی ِماتریالیستی، که مرگ "منیت" ماست} و این امر با ادامه حیات "من" و کل فلسفه ی رستاخیزی و ... ناسازگار است و اگر اینطوری شود، کل وجود ِآخرت مهمل می شود)
آنچه از بهشت گفته اند، در واقع جایی ست که مانع غایب است (مانع خوبست تعریف شود، مانع فاصله ی بین خواستن یک چیز تا تحقق آن چیز است) و غیبت مانع یعنی غیبت ِ وصال و در نتیجه غیبت شادی و حال خوش و غیبت حال خوش یعنی -با تسامح- حضور رنج (یا بر اساس واژه های دینی، همان جهنم)، بعبارت دیگرغیبت ِ "بهشت، به معنای جای خوش"
{اینکه مانع غایب است براساس توصیفات است. اما با اینحال ما می دانیم که خواستن یک چیز نتیجه ی نیاز بدان چیزهست و نیاز از کمبود یک چیز منشعب است و به نیکی همه می دانیم در بهشت قرار نیست کمبود وجود داشته باشد!}
مقدمه1- معرفت (=شناخت، دانستن، knowledge) باوری است که هم صادق است وهم موجه JTB))
مقدمه2- موجه است یعنی باور با استدلال ِقابل قبولی وبراساس منابع معرفتی استنتاج شده است.
مقدمه3- منابع معرفت را معرفت شناسان در پنج دسته ی؛ ادراک حسی، عقل، درون نگری، حافظه، گواهی دیگران قرار میدهند. مقدمه4- در تقسیم بندی دیگری منابع معرفتي به مولد(ادراک حسي، عقل و دروننگري)، منبعمعرفتي نگهدارنده(حافظه) و منبع معرفتي انتقال دهنده(گواهي) تقسیم میشود*. منابع غیر مولد متکی به منابع مولدند.
ادعای معرفت دینی چگونه چیزی ست؟ (در اینجا دین ِ ناب {که البته معرفت یافتن بدان محال است چرا که همان زمان که معرفتی بدان یافتید، دیگر ناب نیست و معرفت ِ دینی است**} مورد پرسش نیست لیکن مراد، معرفتی است که دعوی کنندگان آن را معرفت دینی یا ساده تر دین می گویند)
با توجه به مقدمه 3، به وضوح می توان گفت معرفت دینی از منبع ادراک حسی حاصل نشده است (بیشترین و بزرگترین دعوی ها فرافیزیکی اند برای مثال بزرگترینش "خدا").
معرفت دینی مبتنی بر منبع عقل نیز نیست، چرا که عقل را گزاره های تحلیلی/ پیشینی پر کرده اند (این گزاره ها همیشه و همه جا درست هستند. گزاره ایی تحلیلی ست که در محمولش، موضوع تکرار شده، مثل گزاره ی همه ی مجردها ازدواج نکردند و یا پیشینی است مانند منطق و ریاضیات ویا از ترکیبی از این دو).
برای آنکه ببینیم معرفت دینی از سنخ ادراک درونی است و یا خیر باید بدین بیندیشیم که ادراک درونی چیست؟ آیا اینکه بگوییم "خدا خوبان را به بهشت میبرد"، شبیه ادراک درونی "مانی رنج میبرد" است؟ و تفاوت جمله اخیر با "مانی یک جعبه شیرینی میببرد" که یک ادراک حسی است، چیست؟ تفاوت دو جمله اخیر در این است که اگر مهران، مانی را با جعبه شیرینی ببیند، می تواند بگوید او یک جعبه شیرینی میبرد. اما اگر همین مهران حتی کنار مانی نشسته باشد، نمی تواند بفهمد که او در رنج است یا غرق لذت. البته باید یک نکته را اشاره کرد که تمام ادراکاتی که ما درونی میدانیم برای آنکه از محیط ذهن بیرون آید و در مکانیزم ارتباطی با معنا شود باید متکی به مشترکات ذهنی باشد. مثلا وقتی مانی می گوید غمگین-ام، در صورتی مهران می تواند این گزاره را فهم کند که خودش غمگین شدن را درک کرده باشد.{البته برای ادیان نوین که می توانیم آن را با تسامح معنویت گرایی بدانیم، چون تمام باورها در ساحت فردی- اگزیستانس معنا دارد، کسی می تواند بگوید من در درون خود یافته ام: "زندگی معنا دارد" . اما در اینجا پاراگراف اخیر نقدی است برادیان تاریخی، که وارد حوزه اجتماعی می شوند و از همان روز نخست که کسی دعوی پیامبری می کند و گزاره ایی را بر دیگران عرضه می کند، مادامیکه تجربه ی درونی مشترکی مثل "غمگینی" نباشد، معنا دار نخواهد بود. }
حافظه تنها نگه دارنده منابع معرفتی دیگر است.
اما می رسیم به آخرین منبع. اگر گواهی منبع معرفتی ادیان باشد (هرچه در کتاب مقدس ِ X آمده را Z شهادت به درست بودنش داده است). که البته با دقیق شدن بر دعوی های دین داران متوجه خواهیم شد آنان معرفتشان را وابسته به منابع دینی مثل کتاب مقدس و وحی و مرجع دینی می داند که تمام اش بر شهادت Z استوار است، اگر معرفت دینی از سنخ گواهی باشند با توجه به مقدمه 4 باید مبتنی بر سه منبع اول باشد. در بالا آورده شد که معرفت دینی نمی تواند جزء آن سه منبع باشد پس به مرتبه اولا (براساس4) نمی تواند جزء منبع گواهی باشد. پس معرفت دینی مبتنی بر منابع معرفتی نیست پس براساس مقدمه2، پس باوری موجه نیست (تا اینجا با تسامح از واژه معرفت دینی استفاده میشد).
* نگاه کنید: منصور شمس/ آشنایی با معرفت شناسی/ نشر آیت عشق
اصلاح گری دینی موضعه ایی است یرای اندیشه وعمل ِ در حال گذار،این را تاریخ غرب وتاریخ معاصر ایران نیز نشان داده است.
اصلاح طلبان دینی در بیاناتشان پارادایم ها را جابجا می کنند وکاری به بزرگی دوختن زمین آسمان در سر دارند.
اما بنیادگران دینی استدلال محکمتری در بی استدلال گریشان نهفته است.به همین دلیل یا می میرند ویا می کشند ویا هم می میرند وهم می کشند ،گفتگو در قاموسشان نیست .