۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
مناجات همراه با ملکیان
مناجات مصطفی ملکیان
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
god is dead-nietzsche
نشنيده ايد داستانِ آن ديوانه را که در روشنایِ روز با فانوسِ افروخته به بازارگاه دويد و پيوسته فرياد میزد که، «من خدا را میجويم! من خدا را میجويم!»؟ و چون آن جا بسياري گردِ هم ايستاده بودند که خدا را باور نداشتند، سخت خنده برانگيخت. يکي گفت، «مگر رفته و گم شده؟» ديگری گفت، «نکند بچّه بوده و راهاش را گم کرده؟ يا رو پنهان کرده؟ يا از ما میترسد؟ يا رفته و کـَشتی گرفته و به دياري ديگر زده؟» اين گونه ميانِ خود هياهوکنان خنده سر میدادند. امّا ديوانه به ميانِ ايشان پريد و خيرهـخيره در ايشان نگريست و بانگ برآورد که، «کجا رفته است خدا؟ من شما را میگويم: ما او را کشته ايم! شما و من! ما همگی قاتلانِ او ايم . امّا چنين کاري چه گونه از ما سر زد؟ چه شد که توانستيم دريا را سَر کشيم؟ چه کس ما را اسفنجي داد که با آن افق را سراسر فروشوييم؟ هيچ میدانستيم چه میکنيم آن گاه که اين زمين را از خورشيدـاش جدا میکرديم؟ اکنون به کدام سو روان است؟ ما خود به کدام سو روان ايم؟ آيا نه به دور از همهیِ خورشيدها؟ همواره درنمیغلتيم؟ به پشت، به پهلو، به پيش، به اين سو و به آن سو؟ کجا ديگر فرازي در کار است و فرودي؟ آيا نه چنان است که در يک هيچِِ بیپايان سرگشته ايم؟ مگر این دَمِ فضایِ تهی نيست که بر ما میدمد؟ سردتر نشده است؟ شب آيا مدام پيشتر نمیآيد و شبتر نمیشود؟ مگر نمیبايد در روشنایِ روز فانوس افروخت؟ هایـهویِ گورکنان هيچ به گوشِِمان نمیرسد، که دارند خدا را به خاک میسپارند؟ از آن گـَنديدگیِ خدايانه هنوز هیچ بويي به ما نمیرسد؟ --- زيرا که خدايان نيز میگندند! خدا مرده است! خدا مرده میماند! این ما ايم که او را کشته ايم! چه گونه خود را آرام خواهيم بخشيد، ما، خونريزترينِ خونريزان؟ قدسیترين و تواناترين چيزي که جهان تاکنون داشت در زيرِ کاردهایِ ما غرقه به خون است--- اين خون را که از ما خواهد شست؟ با کدامين آب خود را پاک توانيم کرد؟ کدامين جشنِ گناهشويان، کدامين بازیِ مقدّس را میبايد [برایِ شستنِ آن گناه] بنياد کنيم؟ چنين کاري آيا ستـُرگتر از آن نيست که ما را درخور باشد؟ ما خود آيا نمیبايد خدايان شويم تا درخورِ آن بنماييم؟ کاري از اين کارِستانتر نبوده است--- و همانا آن که از پیِ ما پا به جهان بگذارد، به سببِ چنين کارِستاني از آنِ تاريخي والاتر خواهد بود؛ والاتر از هر تاريخي که تاکنون بوده است!--- اين جا ديوانه خاموش شد و باز در شنوندگاناش نگريست. آنان نيز خاموش بودند و شگفتزده در وی مینگريستند. سرانجام فانوس را بر زمين زد٬ چنان که خُرد و خاموش شد. آنگاه گفت، «بسي زود آمده ام. زمانه هنوز زمانهیِ من نيست. اين رويدادِ شگرف هنوز در گشتـوـگذار است و در گردش--- و هنوز به گوشِ آدميان نرسيده است. آذرخش و تندر را زماني بايد؛ نورِ ستارگان را زماني بايد؛ کارِستانها را زماني بايد تا ديده و شنيده شوند. اين کارستان هنوز از دورترين ستارگان نيز از ايشان دورتر است--- و با اين همه، کار کارِ ايشان است!"
آورده اند که ديوانه همان روز خود را به گونهگون کليساها درانداخت و سرودِ «آرامشِ ابدی خدا را باد» سر داد. چون گريباناش را گرفتند که چه میگويد، تا او را بيرون اندازند، در پاسخ چيزي جز اين نگفت که، «آخر اين کليساها چيستند اگر که گورستان و گورخانهیِ خدا نيستند؟»پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه
پ ن:نیچه مانند معلمی سخت گیر، به من انتقاد به ساختارها -قدرت-را آموخت نه ساختار فکری خاصی را یا گزاره ایی که شورمندانه ،آدمی احساس دانایی کند وهمه یه اینها را با زبان پتک گونه اش انجام داد.{البته مانند هر انسانی به او نیز نقدهایی وارد است که بسیارنیز گفته شده است}
۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
1944
۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه
پاچهخاری هنک
امروز، خونه بودم که دیدم در میزنند. در را باز کردم و با یک زوج خوشتیپ و خوشلباس روبهرو شدم. اول، مرد شروع به صحبت کرد: «سلام! من جان (John) هستم و این هم مری (Mary) است.» مری: «سلام! میخواستیم از شما دعوت کنیم که با ما بیایید برای پاچهخاری هنک (Hank).» من: «ببخشید! موضوع چیه؟ هنک کیه و چرا باید پاچهخاریاش رو بکنم؟» جان: «اگر پاچهخاریاش را بکنی، به تو یک میلیون دلار پاداش میده. ولی اگر این کار را نکنی، پدرت را در میآره.» من: «یعنی چی؟ این یک مدل جدید باجگیری هست؟» جان: «ببین! هنک یک ثروتمند خیرخواه هست. او این شهر را ساخته و صاحب این شهر هست. حالا تصمیم گرفته به تو یک میلیون دلار بده، البته به شرطی که پاچهخاریاش را بکنی.» من: «اما این که خیلی بیمعنی هست. چرا …» مری: «تو اصلن کی هستی که دربارهی پاداش هنک سوآل کنی؟ مگه یک میلیون دلارت رو نمیخوای؟ به نظرت ارزش این که پاچهخاریاش را بکنی نداره؟» من: «خب، شاید! اگر منطقی باشه، ولی …» جان: «پس بیا بریم.» من: «شما خودتون پاچهخاری هنک را میکنید؟» مری: «آره! همیشه!» من: «یک میلیون دلارتون را گرفتهاید؟» جان: «خب نه! آخه تا وقتی که این شهر را ترک نکنی، پاداشات را نمیگیری.» من: «پس چرا شهر رو ترک نمیکنید؟» مری: «تا وقتی که هنک نگفته حق نداری این شهر را ترک کنی. وگر نه پولی در کار نیست و پدرت را هم در میآره.» من: «کسی رو میشناسید که بعد از پاچهخاری هنک، شهر را ترک کرده باشه و یک میلیون دلار را گرفته باشه؟» جان: «مادر من سالها پاچهخاری هنک را کرد تا این که پارسال از این شهر رفت و مطمئن هستم که یک میلیون دلارش را گرفت.» من: «در این یک سال با مادرت حرف زدهای؟» جان: «معلومه که نه! هنک اجازه نمیده.» من: «پس اگر تا حالا با کسی که پول را گرفته باشه حرف نزدید، از کجا میدونید که هنک پول را میده؟» مری: «خب، هنک یک مقدار از پول را پیش از ترک شهر میده. مثلن ممکنه در کار ترفیع بگیری. یا ممکنه در بختآزمایی برنده بشی و یا حتی یک اسکناس در کوچه پیدا کنی.» من: «خب این چیزها چه ربطی به هنک داره؟» جان: «آخه هنک روابط زیادی داره.» من: «ببخشید! ولی این به نظر من یک جور حقهبازی میرسه.» جان: «ولی حرف یک میلیون دلار هست. یعنی حتا نمیخواهی شانسات را آزمایش کنی؟ و در ضمن یادت باشه؛ اگر پاچهخاری هنک را نکنی، پدرت را در میآره.» من: «کاش میشد هنک را میدیدم و با خودش حرف میزدم. شاید اینجوری مشکل حل میشد.» مری: «کسی نمیتونه هنک را ببینه یا با اون حرف بزنه.» من: «پس چهطور پاچهخاریاش را میکنید؟» جان: «گاهی اوقات ادای پاچهخاری را درمیآریم و به پاچهی او فکر میکنیم. گاهی هم پاچهی کارل را میخارونیم و کارل اون را به هنک منتقل میکنه.» من: «کارل دیگه کیه؟» مری: «کارل دوستمونه. کارل کسی بود که حاضر شد هنک را به ما معرفی کنه. تنها کاری که کردیم این بود که چند باری کارل را به شام دعوت کردیم.» من: «و شما حرفهای کارل را قبول کردید؟ این که کسی به نام هنک هست که باید پاچهخاریاش را کرد و او در عوض به شما پاداش میده؟» جان: «خب نه! کارل نامهای داره که هنک سالها پیش براش فرستاد. این هم کپی نامه؛ خودت بخون.» در این لحظه جان یک نامه به من داد که روی سربرگ کارل بود. این نامه یازده بند داشت.
- پاچهی هنک را بخارانید و او در عوض موقع ترک شهر به شما یک میلیون دلار میدهد.
- در مصرف الکل زیادهروی نکنید.
- پدر کسی را که مثل شما فکر نمیکند دربیاورید.
- درست بخورید.
- این نامه را هنک دیکته کرده است.
- ماه از پنیر سبز درست شده است.
- هر چه هنک بگوید درست است.
- بعد از توالت رفتن دستتان را بشویید.
- الکل ننوشید.
- سوسیس را لای نان بگذارید و بخورید، ولی از سس استفاده نکنید.
- پاچهی هنک را بخارانید؛ او در غیر این صورت پدرتان را در میآورد.
من: «به نظر میاد نامه روی سربرگ کارل نوشته شده باشه.» مری: «آخه هنک کاغذ نداشت.» من: «من حدس میزنم که این دستخط خود کارل باشه.» جان: «خب معلومه! ولی هنک آن را دیکته کرده.» من: «ولی من فکر کردم کسی نمیتونه هنک را ببینه.» مری: «خب الان کسی نمیتونه. سالها پیش هنک با چند نفری حرف زده.» من: «گفتید هنک یک آدم خیرخواه هست. پس چهطوری پدر مردم را بهخاطر متفاوت بودن در میآره؟» مری: «این چیزی هست که هنک میخواد و حق همیشه با هنک هست.» من: «از کجا میدونی؟» مری: «به بند هفت نگاه کن! نوشته حق همیشه با هنک هست. همین برای من کافیه.» من: «شاید دوست شما، کارل، این چیزها را از خودش درآورده باشه.» جان: «امکان نداره. ببین، بند ۵ میگه هنک این نامه را دیکته کرده. تازه، بند دو میگه در مصرف الکل زیادهروی نکنید و بند ۴ میگه درست غذا بخورید و بند ۸ میگه بعد از توالت دستتان را بشویید. همه میدونن که این چیزها درست هستند. پس بقیهاش هم باید درست باشه.» من: «اما بند ۹ میگه الکل ننوشید که با بند ۲ نمیخونه. بند ۶ هم میگه ماه از پنیر سبز درست شده که غلط هست.» جان: «تناقضی بین ۲ و ۹ نیست. در واقع بند ۹ مکمل بند ۲ هست. در ضمن، تو که خودت در ماه نبودی. پس نمیتونی بگی از پنیر سبز درست نشده.» من: «اما دانشمندها با اطمینان میگن که ماه از سنگ درست شده.» مری: «اما اونها نمیدونند که این سنگ از زمین رفته یا از فضا. پس به همین سادگی ماه میتونه از پنیر سبز باشه.» من: «خب من متخصص نیستم. ولی فکر کنم این تئوری که ماه از زمین جدا شده، خیلی وقته که رد شده. در ضمن، این که ندونیم سنگ از کجا اومده به این معنی نیست که ماه از پنیر درست شده.» جان: «آها، دیدی؟ اعتراف کردی که دانشمندان هم اشتباه میکنن. ولی میدونیم که هنک هیچوقت اشتباه نمیکنه.» من: «از کجا میدونیم؟» مری: «معلومه که میدونیم. بند ۵ این رو میگه.» من: «شما میگید که هنک همیشه راست میگه چون لیست اینطور گفته و لیست درسته چون هنک اون را دیکته کرده. از طرف دیگه، میدونیم که هنک اون را دیکته کرده چون لیست این طور میگه. این یک استدلال دوری هست. مثل اینه که بگیم: هنک درست میگه چون خودش گفته که درست میگه.» جان: «آفرین! حالا داری متوجه میشی. دیدن کسی که یاد میگیره مثل هنک فکر کنه خیلی لذت داره.»
توضیح: این نوشته ترجمهی یک طنز از آقای جیم هوبر (Jim Huber) است. من چند خط آخر داستان را حذف کردم.
اسناوندی:این داستان کوتاه را ماه ها پیش خوندم (http://blog.frozenpla.netدر بلاگ پسر فهمیده)نویسنده از ادیان تاریخی دستمایه ایی برای طنز ساخته ...