راه منطقی چنین است که ابتدا دانش ما درباره یک موضوع تغییر میکند و پس از آن نگرش ما و سر آخر ارزش ها نیز مورد بازنگری قرار می گیرد و رفتاری را میسازد (رفتار<ارزش<نگرش< دانش، که آن را الگو صحیح می نامیم). اما در پروپاگاندا (جنگ تبلیغات) چنین است که سعی است برای هدفِ تغییر رفتار، از طریقی، غیر از فرایند بالاست. روش نیز یا مغالطه (ایدئولوژی) یا استفاده از تهییج است، چیزی که در اینجا غایب است همانا کسب دانش از طریق ِاستدلال ورزی است.
هنر (بدون آنکه نیازی باشد، وارد ِ پیچیدگی ِ چیستی امر هنری شویم) نیز الگویی غیر از الگو صحیح دارد و فرایند استدلال در آن غایب است.
این شباهت همواره توانسته است نقش بزرگی را در تبدیل به ابزار سلطه شدن ِ هنر بازی کند. برای مثال، در اکثر مراسم مذهبی-سنتی گونه ایی از هنر نمایان است. اکثر دیکتاتورها یا هنرمند اند و یا هنرمندان را دوست دارند!
اما گونه ایی از هنر را می توان داشت که به شدت دانش ما را تحریک کند برای یادگیری (از طریق تزلزلی که به مجموعه باور ما وارد می کند و این عدم تعادل یا ناسازگاری ما را بر آن می دارد که به فکر یادگیری و بدست آوردن تعادل جدید باشیم{نظریه یادگیری گشتالت}) وما را مشتاق می کند که در پی استدلال برای کسب باوری شویم که همینک نداریم ولی می تواند درست باشد و یا رد باوری که داریم که می تواند غلط باشد.
________________________________________
برای من هنر در زندگی ام نقش "شراب" را دارد و مدتهاست که رویکرد پوزیتیویستی ام را که مبتنی بر بی معنا بودن هنر و در نتیجه حذف همه ی شئوناتش در زندگی ام بود را رها کردم. این را گفتم تا نکات مثبتی که در بند آخر آمده بود را تاکید کنم. همین الان که دارم این کلمات را مینویسم دارم یک تِرّک از آلبوم Minutes to Midnight را گوش میدهم. اما اعتراف میکنم هنر را فقط یک مسئله ایی حاشیه ایی از زندگی میدانم که نباید مسئله اصلی شوند، چرا که اولویت فوری و فوتی ندارند. واقعا جهان بدون بتهون و باخ و آلبینونی ولینکین پارک وشکسپیر وحافظ و مولوی وپیکاسو نیز چندان سخت نیست.