۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

آرامش به مثابه انتظارات حداقلی

آخرین بار چرا آرامش را از دست دادین ،آیا راهی است که بتوان هوش هیجانی خود را تقویت کرد ومدیریت بیشتری روی خود داشت.
مکانیزم از دست دادن آرامش به این شکل است ؛آدمی، رفتار پدیده ها را با رفتار مورد انتظارش مقایسه میکند ،اگر آن رفتار با انتظارش مطابق نباشد احساس ناخوشایندی می یابد وآرامش را از کف می دهد. با نقد این مدل آغاز می کنیم ،پدیدها به دو صورت کلی قابل تقسیم است . یا با اراده اند یا بی اراده . در مقابل رفتار پدیده های بی اراده که انتظاری ورای قوانین طبیعی نمی توان داشت!پس نباید آرامش خود را از دست دهیم ،چون انتظارمان بی معناست.مبتلا به بیماری حاد وغیر قابل کنترل شدن که طبیعت است . اما دربرابر رفتار پدیدهای با اراده چطور ؟ باید انتظار عقلایی داشت یعنی نباید انتظاراتمان در برابر رفتار انسانها غیر واقعی باشد . آیا این انتظار که همه اهداف خود را رها کنند ودر راستای هدف ما باشند ،عقلایی است؟ آیا این انتظار که همه انسانها رعایت کامل اصول اخلاقی کنند دربرابر ما ،چطور؟ اینکه از دیگران این انتظار را داشته باشیم که معصوم باشند وبدون اشتباه وخطا رفتار کنند،چطور؟ یا اینکه اراده افراد را بی نهایت در نظر بگیریم و جبر های جامعه شناسی،تربیتی ، روانشناسانه ...را که تصمیمات را تحت شعاع قرار می دهند را صفر،آیا عقلایی است؟..................
انتظارات عقلایی ممکن است؟
برای داشتن انتظارات عقلانی نیاز به کسب شناخت از رفتار است،پس هر چه دانشمان درباره ی رفتار فزونی یابد نتیجتا آرامش مان افزون تر خواهد شد. اما چون که ما دارای محدودیتهای زمانی ،ذهنی و...هستیم پس در عین سعی در جهت معرفت یافتن ِ فزونتر، نمی توانیم به قله برسیم ؛روش مکمل دیگر برای رسیدن به آرامش حداکثری ،سعی در اجرایی کردن اصل ِ انتظارات حداقلیست . یعنی انتظارتمان را از دیگران کم وکمتر کنیم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

در باب عشق رومانتیک

رابطه ی معکوس عقل وعشق در ادبیات گذشته موضوع کلیدی بوده است ،ولی آیا اینطوریست؟ قبل از هر چیز برای ابهام زدایی باید مراد خود را از عشق وعقل بیان کرد.
جواب این سوال هم آری و هم خیر است! شکلی از عشق(که آن را عشق سالم می خوانم) با برداشتی از عقل(که آن را عقلانیت عمیق می دانم ونه عقل ابزاری محض) نه تنها می توانند در کنار هم بنشینند ،بلکه ادعایم اینست که عقلانی زیستن ما را به عاشقانه زیستن میکشاند . برای عشق سالم شرایط زیر ضروریست(البته این موارد خلاصه شده نظرات بعضی روانشناسان وفیلسوفان عشق وخودم است که به نظرم مهمترهستن):
  • عشق سالم دو طرفه است .
  • عشق یک فرایند است ونه فراورده(پس عشق در یک نگاه و وصف ِدام گه بودن خزئبلات است) .
  • فرایندیست مبتنی بر معرفت . افزایش شناخت دو طرف از یکدیگر همانا وعمیق وعمیق تر شدن دوست داشتن همانا (البته شناخت مبتنی بر واقعیت،یعنی صادقانه ونه آنچه که در این دنیای مجازی وحقیقی شاهدش هستیم وآن چیزی که درآن نیست صداقت است!)
  • عاشقان متوجه می شوند که نیازی به باهم بودن دارندواین باهم بودن توامان با احساس شادی ولذت در درون است.(فیلم های زردی که در سینماها دارد عشق را کینه ورزی ِهمراه با توهین وتحقیر ودشنام نشان میدهد ،در رابطه عاشقانه ایی که دو طرف آزادانه میل به با هم بودن دارند، چقدر بیمارگونه است)
  • تمام این موارد دو طرف را برای هم یگانه می کند ومیل به غیررا بی معنا میسازد.
  • در عشق وابستگی وجود دارد ولی این وابستگی از جنس اعتیاد نیست! یعنی وابستگی اما با حفظ استقلال طرفین است ،بطوریکه اگر روزی با افزایش شناخت،طرفی تصمیم به قطع کردن رابطه بگیرد این استقلال در تصمیم را داشته وآن طرف نیز این را، واقعیت هر رابطه ایی در زندگی بداند وبپذیردوهمه چیز را تمام شده نداند!
  • وجود موارد بالا مرحله آمیزش را به وجود می آورد ودر واقع مرحله ایست که نوعی یگانگی فیزیکی پس از یگانگی روانیست .
این شرایط عشق سالم را سخت ودژم می نمایاند وحتی دست نیافتنی ،بواقع هم همینطور است . زندگی عاشقانه یک استثنا است ونه یک قاعده ومحتاج کاروزی های بسیار برای هر فرد وهمینطور برای دیگری است وچون ما در دیگری کنترلی نداریم این امر را دشوار واستثنایی میکند.دستاوردهایی مثل احساس شادمانی ومهمتر احساس معناداری در زندگی دارد که هر انسان عاقلی را خواهان آن میسازد. {کارورزی اشاره رفته با آموختن واجرا کردن مهرورزی به دیگران ودر روابط معمولی دست یافتنی است}

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

خطای سیستماتیک درقضاوت اخلاقی

اساسش این مقاله است: http://zamaaneh.com/idea/2010/02/post_654.html
"چگونه آدم‌های خوب شر می‌شوند"؟ آدم خوب-اخلاقی-کیست؟هر فردی است که دایره ممکنات اش را به خاطر اصول اخلاقیش کوچکتر کند. پس کسی را برای مثال می توانیم، دارای فضیلت عدم "شکنجه یا تجاوز به دیگری" بدانیم که در دایره ممکنات اش ،قدرت وتوانایی شکنجه ی غیر باشد ولی او به خاطر پایبندی به اصولش از انجام ان عمل سرباز زند.بدیهی است فردی که توانایی(*) شکنجه را ندارد -چون اخلاق در حوزه افعال اختیاری و ارادی با معناست -نمی توانیم درباره خوب بودن یا نبودن او نسبت به ان عمل وانجام دادن یا ندادنش قضاوتی کنیم.
درعدم توجه به این مسئله مشخص ،فجایع بزرگی رخ داده وخواهد داد!
چند کشور را میتوان مثال زد که با رنجهای بسیار دیکتاتوری را سرنگون کردند اما با دست خودشان دیکتاتور دیگری را نشاندند . (چون فرض میکردن آن رهبر ِ شجاع وآزاده که مملو از فضیلت اخلاقی وخیرمی نمود به محال است به شَرور دیگری تبدیل شود ،حال که با به در کردن دستش از آستین قدرت متوجه شدن همه قضاوت ها به خطا بود) مرادم از فجایع فقط در حوزه اجتماعی _سیاسی نیست ،درباره قضاوت درباره دیگران نیز این اصل صادق است.باید بر اساس ممکنات وچگونه عمل کردن انها در ان حوزه تصمیم کرد وبا دقت واحتیاط درباره افزایش دایره ممکنات انها قضاوت کرد.(برای مثال در ارتقای پست سازمانی کارمند/در انتخاب دوست وهمسر و...)حتی درباره میزان رعایت اخلاقیات خودمون هم همینطور!
  • *منظورم از توانایی نداشتن این است که برای مثال، سیستم قضایی _دولتی با مجازاتها جلوی این خشونت ها را می گیرند وفرد به دلیل ممانعت قانونی چنین عملی را مرتکب نمی شود ونه به دلیل اصول اخلاقیش!(دقیقا به همین علت با شل شدن قوانین مبتنی بر حقوق بشر-وحتی تایید در خفا واشکاربه نقض ان- نظامهای توتالیتر چنین شاهد تجاوز ،شکنجه،چماق زنی و... هستیم )

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

مناسک دینی با معنا یا بی معنا؟

مناسک دینی از دو حالت خارج نیست، یا خود عمل(حرکت)برای فرد ارزشمند وراضی کننده است یا انکه آن حرکات تنها نمادین است . رای من اینست که اکثر عاملان به مناسک دینی کار خود را نمادین میدانند . نمادی از شکرگذاری، اقرار به بندگی، طلبی داشتن ، نوعی بیان عشق به خالق است.
نماد چیست؟
انسانها برای رساندن پیام از نماد استفاده میکنند، برای مثال شما برای اینکه دوستی وعشق خود را به محبوبتان نشان دهید، از نماد گل سرخ استفاده میکنید وسایر نمادهای دیگر مثل همین زبان که من در حال استفاده از آن برای دادن پیام هستم!
باری، پیامها در دنیای انسانی کاربرد دارند . منظورم دنیایی است که شما کنترلی در اذهان دیگران ندارید واز ذهن دیگران بی خبر، بدیهی است که در صورتیکه ما می توانستیم ذهن دیگران را بخوانیم، زبانی و نمادی خلق نمیشد.
اما در رابطه ی انسان و خدا چطور؟
خدا که دانای مطلق است وبر اذهان ما حاضر،در این رابطه ی شکوهمند نمادسازی چه معنایی دارد؟ یا شما در ضمیر خود احساس بندگی، شکر گذاری وعشق به او دارید که آگاه مطلق نیز به آن آگاه است ونمادی برای واسطه لازم نیست ویا اینطور نیست که این عدم صداقت ویکپارچگی در عالم انسانی شاید راه گشایی کند! در عالم الهی بی معناست.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

علوم انسانی در ایران

چند نقد وپاسخ:
1/آیا علوم انسانی علم است؟
بدون اینکه وارد پیچیدگی ملاک علمی بودن بشویم ،اگر علم را شناخت میزان رابطه ی متغیرها بدانیم ،علوم انسانی علم است والبته چون انسان ویژگیهای: دارای خودآگاهی ،فرهنگ، میزانی از اختیار،هدف،معجونی از نیازها،یادگیرنده ودگرگون شونده،دارای میزانی ومحدوده ایی از اطلاعات ،تحت تاثیر ژنها وهورمونها و... رفتار میکند .بواقع کنترل تک تک عوامل سخت است وکاملا متفاوت از برای مثال شیمیدانی که رفتار فلز خاصی را در دمای متفاوت کنترل میکند،میباشد .در سرای علوم انسانی ساده انگاری -یعنی فروکاهیدن متغییرهای تاثیر گذار به میزان قلیل و کاریکاتوری بر خورد کردن با متغییرها،همینجا نکته ی مهم دیگری را می توان در اختلاف موضوعی علوم انسانی با سایر علوم پیدا کرد ،هر علمی نیاز به مدلسازی دارد ومدلسازی یعنی ساده سازی این آفت بزرگی است در علوم انسانی اگر این ساده سازی غیر قابل اجتناب ،مثال ساده انگاری باشد- بسیار رخ میدهد.

نکته دیگر اینست که در علوم انسانی با مفاهیم انتزاعی بیشتری روبه رو ایم تا مفاهیم عینی وخوش تراش.مورد دیگر مسائل اخلاقی که دست پژوهشگر را در کنترل هر آنچه که بخواهد میبندد.

بواقع محقق، در این علم باید سطح ضریب هوشی ،اهل ممارست ودقت وتواضع علمی بیشتری باشد.

2/علوم انسانی کاربردی نیست؟
اگر منظور از کاربردی بودن ،کاهش رنجهای آدمی باشد بواقع این علم کاربردی و به درد خور است!

یک مهندس خوب ،پل خوب یا خانه ایی راحت یا ماشینی زیبا میسازد وبسیار بدرد میخورد .همچنین روانشناس خوب انسانی شاد ،جامعه شناس خوب جامعه ایی آزاد ،مدیر واقتصاددان خوب رفاه ما را ،عالم سیاسی منافع ملی ما رامیسازند.(البته بر عکس اش نیز بسیار مخرب است 50 میلیون نفر برسر نژادپرستی که خطا یا ساده انگاری در تبیین رفتار آدمی است وتئوری داروینیسم اجتماعی هیتلری تلف میشوند ورنج میبرند)

اما قبول دارم کاربردهایش دیریاب تر ،بلند مدت تر وذهنی ترست. برای عوام این کاربرد ها بیهوده تر از ساختن برج میلاد است!البته این منتقدان حتما به شاخه ی بزرگ دیگری در علم که علوم پایه باشد باید چنین نقدی را وارد کنند غافل از انکه آن متریال وخوراک سایر دانشهای کاربردی تر را فراهم میکنند.

نباید فراموش کرد تاثیری که روشنفکران -همان عالمان انسانی عصر رنسانس و روشنگری-در غرب فعلی ودر کل در مدرنیته داشتند کتمان نکردنی ست .نکته ی دیگر کمک علوم انسانی به شناخت بیشتر ما در علوم غیر انسانی ،چرا که فاعل انسانی در شناخت نیز انسان است ودر نتیجه غیر مستقیم مثل علوم پایه بر سایر علوم تاثیر گذارخواهد بود(برای مثال دراین زمینه می توان به نظریات کوهن اشاره کرد)
3/علوم انسانی دینی ممکن است؟
پیش فرض علم این گزارها است: "موضوع شناخت می تواند در حوزه معرفت قرار گیرد" -رندان به این پیش فرض سکولار وکاملا غیر قدسی توجه دارند-برای مثال کائنات شناس فرضش اینست که هم ممکن است وهم می تواند از چیستی شکل گیری کائنات سر دربیاورد .کارکرد دین در این پسوند چیست؟ اگر پیش فرض را حد یا رد میکند آنگاه خود علم وسعی عالمانش غیر منطقی میشود وعلم دیگر بلاموضوع میگردد! اگر حد نمی کند که اضافیست وحشو!
این همه جفا به علوم انسانی در ایران وبخصوص در این سی سال اخیر، چرا؟
موارد اختلاف زیاد است، اما به نظر من این موارد است:*/همانطور که در 3 اشاره رفت علم ذاتا سکولار وتقدس ها را کنار میزند و این با حالت قدسی ومذهبی که نظام برای خود دست وپا کرده یا میکند منافات دارد **/حکومتهای غیر دموکراتیک همواره برای اینکه خود را مشروع –مورد قبول اجتماع- نشان دهند یا حفظ کنند با هرگونه عملی که مشروعیت زدایی کند مخالف ومبارزه میکند وهمانطور که در 3 بحث شد علم به صورت کلی وعلوم انسانی به مرتبه اولی نه تنها سکولار است بلکه به سکولار شدن بیشتر هم می انجامد ،مشخص است برای یک نظام دینی این علم یک قاتل تدریجی است ***/برای روحانیون که همواره پایگاه اجتماعی داشتند وگروه مرجع حساب میشدند رقیبی پیدا شده است . برای مثال افراد مدرن برای گرفتن پاسخهایی درباره نداشتن اضطراب ،آرامش ،زندگی زناشویی بهتر،مشاوره ازدواج به روانشناس مراجعه میکنند نه روحانی ****/علوم انسانی در عین تبیین هستها نگاهی به بایدها یا مطلوب ها دارد و این برای صاحبان قدرت که جامعه فعلی را مطلوب میدانند یا مطلوب سازی را خطرناک میدانند- چون نقد واعتراض به وضع موجود را در پی دارد- گران است ،مثال: اقتصاددانها فضای اقتصادی را ناسالم میدانند و فضای سالم را فضایی اثبات میکنند که دولت کمترین نقش را در فعالیت اقتصادی داشته باشد ،مشخص است که این مطلوب سازی ،مطلوب حاکمان نیست *****/مورد بسیار مهمتر این قدرتمندان در پستوی ذهنشان عوام گونه می اندیشند ودر توهم ِ جهل مرکبشان خود را دانای کل ومستغنی میدانند ،در نتیجه پیچیدگی ،اقرار به نادانی برایشان دشوار است ،راحترین کار چیست ؟پاک کردن صورت مسئله !حذف علوم انسانی!

یک نکته در سلوک اخلاقی

چندی پیش اتفاقی به جمله ایی از فیلسوف سیاسی واقع گرا یعنی ماکیاولی برخورد کردم ،با این مضمون:
انجام فضایل اخلاقی برای دولتها دشوار ولی اظهار آن بسیار سودمند است.
البته نظر ماکیاولی درباره دولتهاست اما در زندگی فردی نیز بسیار مصداق دارد. هر چند که اکثر انسانها در زندگی فردی نیز رفتار سیاسی دارند(منظور از رفتار سیاسی مجموعه کنشهایی است که برای حفظ یا دستیابی به قدرت صورت میگیرد) نکته در این هستها که اشاره شد ،این "چه باید کرد ؟" است،که در سلوک اخلاقی عمل اخلاقی مقدم بر اظهار فضایل اخلاقیست .-والبته حسن فاعلی ونیت اخلاقی نیز شریفتر از عمل است- البته در حوزه کنش اجتماعی نیز ملاک "عمل" ِنمایندگان،احزاب و... است وگرنه به تعبیر سایه:
از داد وداد آن همه گفتند و نکردند/یا رب چقدر فاصله دست وزبان است

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

اگر دانه ی جویی از دهان مورچه ای در قلمرو حکومت من از روی ظلم بگیرند،پسر ابی طالب مسئول آن است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

پیامبر در بستر اجتماع

اگر قبول داشته باشیم -که بنظرم بدیهی است- آنچه ما از پیامبری-لااقل در ادیان بزرگ- میدانیم در واقع طی فرایند سه گانه ِ:
1/برگزیدگی پیامبر 2/ابلاغ رسالت 3/پذیرش افراد
است. پیامبرنظرش را-با تسامح خداوند را-با در نظر گرفتن فرهنگ اجتماع خود طوری باید بیان میکرد، که هم تغییرات ایجاد شود وهم طوریکه افراد آن را پس نزنند- پیامبر اسلام نمی توانست کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان را در سوره نسا بیاورد!-به نظرم مورد 3 بسیار تعیین کننده است ،تارخ شاهد دعوی پیامبری بسیار بود اما به ندرت این فرایند کامل میشد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

آرزوست

هرکس که زنده است ،به امیدی زنده است وگرنه راه خودکشی آسان وارزان است ! به چه امیدی میزه ام چنین با رنج ها! بیشترین امیدی که دارم در جنبه شخصی تر وبا این اولویت: اینست که دوستی بیابم که عمیقا با ودر بودنش شاد باشم ،عشقی دو طرفه وعمیق وانسانی واخلاقی و روشنفکرانه وآزادی بخش وبلعکس هر چیزی که با گذشت زمان مطلوبیتش کاهش می آید ،رو به فزونی گذارد... دیدن و گفتگو با دیگران ودوستان به خودی خود برایم آرام ولذت بخش است ولی اگر در دام ایدال گرایی نیفتم خصلتهای فوق را نداشته اند .امید دیگرم شناخت ژرف ترهستی است .امید کمتر شخصی ام ،امیدی ست که بعلت راه سبز به آینده ایران به آن دلبسته ام وامید کلان ترم نسبت به راهیست که گمان می کنم گذشتگان رفته اند وبشریت را در آن نهاده اند وآن مدرنیته است وحاکمیت انسان وعقل وآموزش ورفاه و اخلاق ولذت بیشتر در آن راستا . درباره امید اولم به شدت با مولانا وبخصوص این غزل همزاد پنداری میکنم:
  • بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست/ ای آفتاب حسن‌ ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست/ بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست/ گفتی ز ناز : بیش مرانجان مرا ٬ برو!/ آن گفتنت که بیش مرانجانم آرزوست/ وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست/ این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهیم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست/ یعقوب وار وا اسف ها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست/ والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوراگی کوه و بیابانم آرزوست/ زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست/ جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست/ زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست/ گویا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست/ دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست/ گفتند یافت می نشود ٫ جسته ایم ما/ گفت آن که یافت می نشود ٫ آنم آرزوست/ هر چند مفلسم ٫ نپذیرم عقیق خرد/ کان عقیق نادر ارزانم آرزوست/ پنهان ز دیده ها و ٫ همه دیده ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست/ خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست/ یک دست جام باده و یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست/ من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است/ وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست/ بنمای شمس مفخر تبریز ٬ روز شرق/ من هدهدم ٬ حضور سلیمانم آرزوست/

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

هویت ساختنی است نه بدست آوردنی

هویت یا منیتی که ما در خود احساس میکنیم ،چگونه باید باشد؟
به نظرم هویت دو نوع است :
  1. هویتهایی که ما از بیرون از خود بدست می آوریم ودر واقع عاریتی است .
  2. هویتهایی که هر فرد برای خود می سازد واز درون فرد شکل میگیرد.
حال به پرسش فوق می پردازیم،ابتدا باید هویتها را درونی کنیم، یعنی 1ها را به 2 تبدیل کنیم ،انگاه براساس استدلال آن را قبول یا رد کنیم .اینرا می توان تبدیل هویتهای عاریتی به اصیل دانست. پ ن:عبارت عنوان را مجتهد شبستری در مباحث اخیربیان داشتند وعینا نوشتم.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

آزادی همه چیز است

آزادی سیاسی به معنای افزایش کمی وکیفی درحق انتخاب شهروندان اجتماع است.
گزاره اصلی: مخالفان آزادی، همواره آزادی را فسادآور وکمینگاه اشتباهات و پرتگاه اجتماع می دانند.
گزاره فوق نادرست است: مخالفان آزادی هیچگاه در واقع مخالف آزادی نیستند!به عبارت دیگر آنها خواهان کمترین آزادی برای شهروندان وبیشترین آزادی(آزادی مطلقه)برای یک گروه یا یک فرد هستند،پس عبارت را می شود اینگونه صحیح کرد" مخالفان آزادی حداقلی(یعنی مشروط )اکثریت جامعه وموافقان آزادی حداکثری (یعنی مطلقه)رهبر سیاسی " خوب اگر توضیحات آنالیز شود به تناقض در گزاره اصلی فوق پی می بریم .چرا که آزادی اگر آنقدر بد است چرا برای فرد یا گروهی خوب است؟ واگر خوب است برای شهروندان بد است؟ آزادی چگونه چیزیست؟ من هم معتقدم آزادی شرط لازم اشتباه /فساد/گناه/قبح اخلاقی است.اما در عین حال معتقدم آزادی شرط لازم صحت/پاکی/ثواب/خیر اخلاقی نیز هست . پس آزادی شرط لازم همه چیز است وکسانیکه آزادی یا از کس یاکسانی سلب میکنند ،همه چیز را از آنان سلب نموده اند.(منظورم فقط دولت های استبدادی نیست ،تک تک ما بعنوان دوست،شهروند،همسر،خانواده...میتوانیم آزادی را به دیگران بشارت دهیم یا سلب آزادی را)

قصه دوست داشتن

کودک که بودم روزی کودکی راهش راگم کرد،کمکش کردم .خانه اش را پیدا کرد، اما بعد متوجه شدم خود راه را گم کرده ام.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

در مدح و ذم محافظه کاری

آیا محافظه کاری یا آنچه که در ایران به مشی اعتدال شهره است ،همواره روش خرد پذیری است؟ ادعای ام اینست که ،محافظه کاری دارای حسن ذاتی نیست ،بدین معنا محافظه کاری مطلوب است زمانیکه در نظر،با ابهام وعدم قطعیت در انتخاب روبه رو باشیم. پس هر چه گذاره ایی صدق نظری کمتری داشته باشد در عمل محافظه کاری عمل مطلوب تری خواهد بود وبلعکس. --فقط زمانی افراد یا احزاب می توانند ،محافظه کاری را عملی همواره مطلوب بدانند. که در معرفت شناسی طرفدار سر سخت نسبیت گرایی باشند(البته از خود نقد کنندگی عبارت اخیر می گذریم ونتایج مترتب بر این رویکرد را بسط نمی دهیم) در غیر اینصورت، یعنی نداشتن نسبیت گرایی سر سختانه این ادعا ،ادعای خرد پذیری نیست.
انتشار پیام

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

god is dead-nietzsche

ديوانه
نشنيده ايد داستانِ آن ديوانه را که در روشنایِ روز با فانوسِ افروخته به بازارگاه دويد و پيوسته فرياد می‌زد که، «من خدا را می‌جويم! من خدا را می‌‌جويم!»؟ و چون آن جا بسياري گردِ هم ايستاده بودند که خدا را باور نداشتند، سخت خنده برانگيخت. يکي گفت، «مگر رفته و گم شده؟» ديگری گفت، «نکند بچّه بوده و راه‌اش را گم کرده؟ يا رو پنهان کرده؟ يا از ما می‌ترسد؟ يا رفته و کـَشتی گرفته و به دياري ديگر زده؟» اين گونه ميانِ خود هياهوکنان خنده سر می‌دادند. امّا ديوانه به ميانِ ايشان پريد و خيره‌ـ‌‌خيره در ايشان نگريست و بانگ برآورد که، «کجا رفته است خدا؟ من شما را می‌گويم: ما او را کشته ايم! شما و من! ما همگی قاتلانِ او ايم . امّا چنين کاري چه گونه از ما سر زد؟ چه شد که توانستيم دريا را سَر کشيم؟ چه کس ما را اسفنجي داد که با آن افق را سراسر فروشوييم؟ هيچ می‌دانستيم چه می‌کنيم آن گاه که اين زمين را از خورشيد‌ـ‌اش جدا می‌کرديم؟ اکنون به کدام سو روان است؟ ما خود به کدام سو روان ايم؟ آيا نه به دور از همه‌یِ خورشيدها؟ همواره درنمی‌غلتيم؟ به پشت، به پهلو، به پيش، به اين سو و به آن سو؟ کجا ديگر فرازي در کار است و فرودي؟ آيا نه چنان است که در يک هيچِِ بی‌پايان سرگشته ايم؟ مگر این دَمِ فضایِ تهی نيست که بر ما می‌دمد؟ سردتر نشده است؟ شب آيا مدام پيش‌تر نمی‌آيد و شب‌تر نمی‌شود؟ مگر نمی‌بايد در روشنایِ روز فانوس افروخت؟ های‌‌ـ‌هویِ گورکنان هيچ به گوشِ‌ِمان نمی‌رسد، که دارند خدا را به خاک می‌سپارند؟ از آن گـَنديدگیِ خدايانه هنوز هیچ بويي به ما نمی‌رسد؟ --- زيرا که خدايان نيز می‌گندند! خدا مرده است! خدا مرده می‌ماند! این ما ايم که او را کشته ايم! چه گونه خود را آرام خواهيم بخشيد، ما، خون‌ريزترينِ خون‌ريزان؟ قدسی‌ترين و تواناترين چيزي که جهان تاکنون داشت در زيرِ کاردهایِ ما غرقه به خون است--- اين خون را که از ما خواهد شست؟ با کدامين آب خود را پاک توانيم کرد؟ کدامين جشنِ گناه‌شويان، کدامين بازیِ مقدّس را می‌بايد [برایِ شستنِ آن گناه] بنياد کنيم؟ چنين کاري آيا ستـُرگ‌تر از آن نيست که ما را درخور باشد؟ ما خود آيا نمی‌بايد خدايان شويم تا درخورِ آن بنماييم؟ کاري از اين کارِستان‌تر نبوده است--- و همانا آن که از پیِ ما پا به جهان بگذارد، به سببِ چنين کارِستاني از آنِ تاريخي والاتر خواهد بود؛ والاتر از هر تاريخي که تاکنون بوده است!--- اين جا ديوانه خاموش شد و باز در شنوندگان‌اش نگريست. آنان نيز خاموش بودند و شگفت‌زده در وی می‌نگريستند. سرانجام فانوس را بر زمين زد٬ چنان که خُرد و خاموش شد. آنگاه گفت، «بسي زود آمده ام. زمانه هنوز زمانه‌یِ من نيست. اين رويدادِ شگرف هنوز در گشت‌ـ‌وـ‌گذار است و در گردش--- و هنوز به گوشِ آدميان نرسيده است. آذرخش و تندر را زماني بايد؛ نورِ ستارگان را زماني بايد؛ کارِستان‌ها را زماني بايد تا ديده و شنيده شوند. اين کارستان هنوز از دورترين ستارگان نيز از ايشان دورتر است--- و با اين همه، کار کارِ ايشان است!"
آورده اند که ديوانه همان روز خود را به گونه‌گون کليساها درانداخت و سرودِ «آرامشِ ابدی خدا را باد» سر داد. چون گريبان‌اش را گرفتند که چه می‌گويد، تا او را بيرون اندازند، در پاسخ چيزي جز اين نگفت که، «آخر اين کليساها چيستند اگر که گورستان و گورخانه‌یِ خدا نيستند؟»

پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه

پ ن:نیچه مانند معلمی سخت گیر، به من انتقاد به ساختارها -قدرت-را آموخت نه ساختار فکری خاصی را یا گزاره ایی که شورمندانه ،آدمی احساس دانایی کند وهمه یه اینها را با زبان پتک گونه اش انجام داد.{البته مانند هر انسانی به او نیز نقدهایی وارد است که بسیارنیز گفته شده است}

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

رنج وزندگی

زندگی با درد ورنج توامان است،کسانیکه به لطایف الحیل از این واقعیت فرار می کنند ،خود را فریب داده اند. پس از پذیرفتن رنج باید تمام سعی برکاهش رنج های قابل اجتناب باشد وتبدیل کردن آن به شادی .ودرباره رنج های غیر قابل اجتناب کاری جز مدیریت خود وشکیبایی نداریم.. {رنج یعنی میزان شکاف بین مطلوبهای ما وممکنات ما}

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

1/سیزده آبان صحنه ایی دیدم که شاید هرگز فراموش نکنم ،مردم سبز پوشی که شاید 15نفر میشدند به شدت یک لباس شخصی رو زیر مشت ولگد گرفته بودند. 2/تو این شش ماه بسیار انسانها به جرم سبز بودن کتک خوردن یا حتی جانشونُ ازدست دادن. ومن هر دفعه که به این مسائل فکر میکنم وخودم رو جای هر دو طرف میزارم ،به میزان ممکن ومطلوب بودن این نظر کانت می اندیشم:دیگران را همواره غایت فی النفسه بدان ونه هرگز وسیله ایی محض