همانطوری که معرفت شناسی بعد از کانت دنیای انفسی/ذهنی/سوبژکتیو (فاعل در شناخت) را در کنار دنیای آفاقی/عینی/ابژکتیو (موضوع در شناخت) به رسمیت شناخت و مدتها بعد با آزمون های تجربی روانشناسان، قدرت و تاثیر و نقش پر رنگ آن ثابت شد. دانستیم، انسانها منفعلانه جهان را فهم نمی کنند بلکه فعالانه با در گیر کردن ذهنیات/تئوریها/تفسیرها شان محرکهای حسی را درک می کنند.
درک واقعیت چندان آسان نیست و براساس ویژگی های موضوع شناخت درک واقعیت می تواند پیچیده و پیچیده تر نیز گردد (برای مثال هرچه موضوع شناخت انتزاعی تر، کیفی تر، ذوابعاد تر، کمتر تکرار شونده تر و ... باشد، درک آن سخت تر می شود).
در یک مدل ساده می توان گفت، درک ما از موضوع C براساس تفسیرهای ما از موضوع B و درک ما از موضوع B براساس تفسیرهایمان از موضوع A نشئت می گیرد، پس بدیهی است که درک غیر واقع بینانه/متوهمانه/منحرف از موضوع شاید ساده تر A میتواند، درک B و C را نیز غیر واقع بینانه کند. پس چندان دور از ذهن نیست افرادی آنچنان انبان ذهنشان را از تفسیرها/مقدمات غلط پر کرده باشند که نتیجه های برآمده از آنها انحرافی پر شیب از واقعیت داشته باشد (فاجعه از این نیز غم انگیزتر میشود آنگاه که نه یک فرد بلکه جامعه ایی به این مکانیسم توهم ساز دچار می شود).
شاید تنها راه برای نزدیکی هرچه بیشتر به واقعیات کاروزی دائمی در جهت فهم انتقادی از واقعیت/جهان با ابزارهای موجه تر (مثل علم تجربی) باشد و اینکه همیشه مقدمات و گزاره ها و اعتقادات ساده تر را براساس استدلالشان بررسی دائمی کنیم تا دچار توهمات عظیم تر نشویم (گمان کنم، از "پوانکاره" فیلسوف/ریاضیدان این جمله را خواندم –یا چیزی شبیه به آن- که تفاوت فیلسوف با دیگران آنست که او یکبار برای همیشه از مقدمات گزاره هایش را رد و اثبات می کند).
§خدايا، انديشهام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظهي زندگيام دريابم.
§خدايا، انديشهام را چنان محكمساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من ميخواهند فراتر بروم.
§خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
§خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي اي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
§خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
§خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آنطور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
§خدايا، فهم مرا از زندگي آنچان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
§خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
§خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد، محروم نمانم.
§خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
§خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثناء قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت بدست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
§و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد
در اینجا فرهنگ براساس نظریه ی کارکرد گرایی که معتقد است، مهمترين كاركرد فرهنگ تأمين نيازهاي بشر است، تحلیل می شود.
ما در ساحت روان با نیازها و خواسته هایی (که مربوط به درون است) روبه رو ایم و امکاناتی در بیرون داریم، رابط بین این دو قسمت را فرهنگ بر عهده دارد، نیاز به کالری (غذا) در همه مشترک است ولی فرهنگ است که یکی غذای دریایی ویا ایرانی ویا گیاهخواری و یا همبرگر را ترجیح می دهد (در باره ی نیازهای سطح بالاتر نیز همین قاعده وجود دارد).
در بسیاری از نیازها مجبوریم تنها در چارچوب فرهنگ عامه رفع نیاز کنیم (البته از استثنا بگذریم که افرادی چارچوب پیش گفته را به حداقل ممکن می رسانند).
در آغاز، فرهنگ قدرتش را از ایده ایی می گیرد، ایده ایی که نیازی را بهتر مرتفع کرده است. اما در ادامه فرهنگ قدرتش را از عاملینش می گیرد و عامه نیز قدرتشان را از فرهنگ (رابطه دو سویه و دایره ایی است). کم کم وقتی فرهنگی نهادینه میشود (قدرت میگیرد) از قدرت عقلانی شکل گیری اولیه-اش مستقل ومستقل تر میشود، طوریکه حتی فرهنگی می تواند به ضد خود نیز تبدیل شود و عاملینش نسبت به چرایی انجام آن فرهنگ کاملا بیگانه و ناآشنا شوند.
پس بسیار طبیعی ست که با تغییر غیر قابل اجتناب ِزمان و زمانه، رفع نیاز جدید (فرهنگی جدید) باید جای قدیمی تر را بگیرد. اما قدرت و ضد عقلانیت گشتن ِاشاره رفته ی فرهنگ گذشته (سنت) مانع فرهنگ جدید می گردد و نزاعی بین این دو شکل می گیرد و کم کم برای عاملین (به خصوص برای پیشگامان) وجود یا عدم وجود ِایده ی ِعقلانی ِابتدایی پر رنگ می شود و دو فرهنگ در عقلانیت کارکردی -شان وزن میشوند و سرانجام یکی پیروز می گردد و دوباره مدل اشاره رفته غالب می شود ( البته این نزاع را ما در سطح محسوس به نزاع بین پیشگامان و سنت گرایان هر فرهنگی شاهد هستیم ولی نزاع واقعی بین دو ایده است)
آنقدر مثال زیاد است اما برای مثال زبان فارسی، زبان به عنوان بخش بزرگی از فرهنگ کارکرد ِ ارتباطی دارد و زبان فارسی کارکردش را به خوبی تا دنیای معاصر بر نشان داده است. اما جهانی شدن و نیاز به ارتباط فرا-فارسی زبانی، نیاز به زبانی بهتر (از لحاظ کارکرد ِبهتر ارتباطی) را برای ما مطرح می شود که همان زبان انگلیسی است، که کم کم بر تمام زبانها غالب می گردد.
تمام مدعای ام اینست که بهشت با توصیفات آن در ادیان سامی و ماهیت انسانها جای فوق العاده ایی نمی تواند باشد!
تمام آنچه ما شادی و حالت خوش (در مقابل رنج) در زندگی می دانیم، در واقع احساسی است که هر انسان وقتی به نتیجه ویا هدف مطلوب در مقابل موانع و مسائل زندگی خویش میرسد، در خود می یابد. بدیهی است که در صورت نبودن مانع، وصالی یا نتیجه ی مطلوب نیز نمی تواند وجود داشته باشد و مسلما شادی نیز غایب است (این فرایند همان علتی است، که تهدید نوعی از افسردگی وبی معنایی وغیبت شادی را برای طبقه فرادست و فرودست آشناتر می سازد، چرا که اولی موانع -طبقه متوسط تر (اکثریت) را-ندارد و برای طبقه فرودست تر مانع هست ولی وصال نیست و پس شادی غایب است).
اگر ما انسانها در آنچه دنیای آخرت گویند، همین ماهیتِ انسانی را داشته باشیم و تغییر نکنیم (که البته تغییرش نیز محال است چرا که "منیت" مرا همین باورها، خواسته ها و احساسات تشکیل می دهد و تغییر هر یک در واقع تغییر "منیت" یا هویت من است و تغییر منیت یعنی پایان همه چیز {یا همان مرگِ طبیعی ِماتریالیستی، که مرگ "منیت" ماست} و این امر با ادامه حیات "من" و کل فلسفه ی رستاخیزی و ... ناسازگار است و اگر اینطوری شود، کل وجود ِآخرت مهمل می شود)
آنچه از بهشت گفته اند، در واقع جایی ست که مانع غایب است (مانع خوبست تعریف شود، مانع فاصله ی بین خواستن یک چیز تا تحقق آن چیز است) و غیبت مانع یعنی غیبت ِ وصال و در نتیجه غیبت شادی و حال خوش و غیبت حال خوش یعنی -با تسامح- حضور رنج (یا بر اساس واژه های دینی، همان جهنم)، بعبارت دیگرغیبت ِ "بهشت، به معنای جای خوش"
{اینکه مانع غایب است براساس توصیفات است. اما با اینحال ما می دانیم که خواستن یک چیز نتیجه ی نیاز بدان چیزهست و نیاز از کمبود یک چیز منشعب است و به نیکی همه می دانیم در بهشت قرار نیست کمبود وجود داشته باشد!}
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
"تنها و تنها، انسانست که مقدس است"
"با واقعیت که نمی توان شوخی کرد"
"ما مسئولیت داریم ولی نه ماموریت!"
"ما مشتاق محبت دیگرانیم والبته، نه محتاج آن"
"سند ِحقوق بشر کاملترین و انسانی ترین و غنی ترین سندِ تا بحال نوشته شده ی بشریت است"
"اگر اطمینان دارید که روزی رابطه خود را با Z برهم می زنید، بهترست (هم برای شما و هم برای او) که هیچگاه با Z رابطه یتان را آغاز نکنید"
پایان ِجنگ (ویا حتی در مرتبه ایی کلی تر، اتمام هر نوع خشونتی) برای آن دسته افرادِ عادی، که نه بانیان شروع و نه ادامه دهنده- گانش بودند، بسیار دشوارتر از حین جنگیدن است. چرا که نمی توانند، با بی معنایی (که اکثر ِجنگ ها دچارش هستند) عملی که انجام داده اند، کنار بیایند. دیر یا زود با این سوال درگیر می شوند، آن همه هزینه های عظیم ِ انسانی و مادی، به چه خاطری؟ و برای افراد ِ اخلاقی تر افسردگی حداقل نتیجه ی این سوال است.
آنقدر این بی معنایی (= بی دلیلی) عظیم و عمیقا "ابلهانه" است که، در سینما دو گونه عمق آن را به تصویر کشیده اند، تراژیک – کمدی.
برای ما در این کشور، مبارزه با هر نوع جنگ طلبی (خشونت طلبی) می تواند آسان باشد، چرا که حداقل می توانیم براساس تاریخ معاصر خاورمیانه، پاسخ ِ سوال بالا را به نیکی بدانیم، هیچ!
وقتی می گوییم جهان را راز پر کرده است و یا به صورت کلی راز یا رازهایی وجود دارد، این گزاره از لحاظ معرفت شناختی چه وضعی دارد؟ در آ خر به این نتیجه می رسیم که باور به وجود راز با عقلانیت قابل جمع نیست.
اخیرا مصطفی ملکیان در طی سخنرانی ایی* در باب معنویت اشاره کردند: ((به لحاظ معرفتشناسی (epistemology) ، انسان معنوی معتقد است که جهان منحصر در هرچه عقول آدمیان میگویند، نیست. چیزهایی در جهان هست که از حدود عقل آدمی بیرون است. (فراتر از عقل آدمی است). یعنی به لحاظ معرفتشناسی اگر معتقد باشیم که جهان هستی، همان است که عقل بشر می نمایاند و اگر چیزی از عقل بشر بیرون افتاد از وجود بیرون است و رازی وجود ندارد، انسان معنوی نیستیم. معنویت اپیستمولوژیک، یعنی قائل شدن به وجود راز در عالم هستی. )) و نیز درباب مولفه ی عقلانیت، اشاره کردند: ((«عقلانيت نظري» يعني اينكه ما ميزان پايبنديمان به يك عقيده را با ميزان قوّت شواهد و قرائني كه آن عقيده را تأييد ميكند، متناسب كنيم. ))
سوال اینجاست که انسان ِمطلوب ِ مورد نظر ملکیان چگونه می تواند، به دو گزاره فوق بدون ناسازگاری التزام کند؟ باور به راز یعنی قبول گزاره ایی که، شواهد و قرائن آن عقيده را تأييد نميكنند (چرا که اگر شواهد وجود داشته باشد دیگر راز نبود!)
------------------------
*برای من نیز فرصتی بود که شرکت کنم و مثل همیشه از استاد بیاموزم، متن کامل این سخنرانی در وبلاگ ِ نیلوفر
پس نوشت:
درس گفتارهای استاد"مصطفی ملکیان " با عنوان :" روانشناسی اخلاق " در روزهای یکشنبه از ساعت 19-21 در محل موسسه پرسش برگزار می گردد (اطلاعات بیشتر)
بهترین استعاره (استعاره یعنی تشبیه کردن یک موضوع پیچیده به یک موضوع ساده برای فهم آسان تر) برای زندگی مطلوب، استعاره ی زندگی به مثابه مسابقه دویدن بدون رقیب است.
کمبود منابع باعث نوعی رقابت انسانی گشته است. عدم کنترل ِ این حس رقابت جویی، میتواند ما و سلامتی روان-مان را به خطر بیندازد، چرا که در واقع در فرایند رقابت ما نه تنها خودمان را با یک فرد، بلکه بدتر از آن، خود را با انسانی غیر واقعی که برساخته ذهن ماست مقایسه می کند. این انسان غیر واقعی در واقع کلاژی از، تکه تکه های بهترین چیزهای جهان و مجموعه ایی از مطلوبهاست (و نه یک فرد خاص، چراکه براساس توزیع نرمال اکثر انسانها در اکثر چیزها متوسط اند). اما راه گریز، پذیرش خویشتن خویش به همان صورت که هستیم، می باشد (نکته ظریف دیگر این پذیرش خویشتن و داشتن عزت نفس ما را یاری می کند که، دیگران را نیز همانطور که هستند بپذیریم) وسپس در بهترین حالت، تغییر خویشتن در آنجایی که در اختیار ماست به سمت یک خود بهتر. در این استعاره تاکید بر عدم رقابت است و اما منظور از مسابقه، نه مسابقه با دیگران بلکه مسابقه ی خودمان با خودمان است برای رسیدن به هدفمان که همان خودِ بهتر(که براساس واقعیات و عقلانیت ِخودمان به آن خود ِ بهتر رسیده ایم) است.
اما واقعا زندگی این مقدار فردی است و دیگران، کجای استعاره ی فوق اند؟ اگر تلاش و شانسی در انسانی باشد، شاید بتواند دوست یا دوستانی داشته باشد که در این پیست ِدو به نظاره اش نشسته اند و هر از چندگاهی او را تشویق و نقد می کنند. اما متاسفانه عدم تلاش از ما و کلی مسائل خارج از کنترل ما، پیست استعاره فوق را خالی و ساکت از تماشاگری میسازد.
مهمترین مسئله برای فیلسوفان باید این باشد، که جوابی برای این سوال پیدا کنند که چرا ما -با اینکه می توانیم اما - خودکشی نمی کنیم. (گویا این جمله یا چیزی شبیه این از کاموست)
برای من ارزش ِزندگی کردن و زندگی نکردن بسیار به هم نزدیک شده است. امیدهایی دارم به چیزهایی و سعی می کنم برای تحقق-شان، کاملا به اصول-ارزشهایی پایبندم. اما در عین حال حالتی را به وجود آوردم-شاید به وجود آمده است- که اسمش را می توانم زیستن در مرز بودن یا نبودن گذاشت. که شاید بدلیل افراط در واقع گرایی وپذیرش حقیقتِ زندگی، انسان و فرهنگ است. بدون نگرش ِ ایدئولوژیک – ارزشی و عدم بزرگنمایی در این امور.
به واقع این کرختی (کرختی در مقابل بیش فعالی غیر واقع بینانه، شاید بشود گفت عمل ِ بهینه) و عدم بزرگنمایی در هدفها، دارای شیرینی هایی ست. از بین رفتن ِ ترس های غیر واقع بینانه که ناشی از حفظ یا تلاش برای رسیدن به هدف های بلند پروازانه و غیر قابل دسترس وعدم ِ عجله-استرس و همچنین عدم شتاب در اعمال غیر اخلاقی ِ متداول.
می توانی ساعتها آرام بنشینی و سکوت را بشنوی، ساعتها به انسانها بنگری و گوش کنی بهشان و اجازه بدهی احساس مثبت داشته باشند که دارن راحت حرف می زنند و گریه کنی با رنج هایشان و بخندی با لبخندهایشان. دچار رفتارِ عمل-عکس العملی نمی شوی و با همه چنان رفتار نمی کنی که با تو آنگونه "بد" رفتار کردند ....
خلاصه در حس ِ زیستن در مرز بودن یا نبودن چیزی که از بین می رود خود ِ بزرگنمایی شده که محصول داشتن نگرش توهمی به زندگی، انسان و فرهنگ است. و آنچه می ماند خود ِ تعدیل شده ایی ست که شرط کافی برای یک سلوک اخلاقی را فراهم می آورد.
راه منطقی چنین است که ابتدا دانش ما درباره یک موضوع تغییر میکند و پس از آن نگرش ما و سر آخر ارزش ها نیز مورد بازنگری قرار می گیرد و رفتاری را میسازد (رفتار<ارزش<نگرش< دانش، که آن را الگو صحیح می نامیم). اما در پروپاگاندا (جنگ تبلیغات) چنین است که سعی است برای هدفِ تغییر رفتار، از طریقی، غیر از فرایند بالاست. روش نیز یا مغالطه (ایدئولوژی) یا استفاده از تهییج است، چیزی که در اینجا غایب است همانا کسب دانش از طریق ِاستدلال ورزی است.
هنر (بدون آنکه نیازی باشد، وارد ِ پیچیدگی ِ چیستی امر هنری شویم) نیز الگویی غیر از الگو صحیح دارد و فرایند استدلال در آن غایب است.
این شباهت همواره توانسته است نقش بزرگی را در تبدیل به ابزار سلطه شدن ِ هنر بازی کند. برای مثال، در اکثر مراسم مذهبی-سنتی گونه ایی از هنر نمایان است. اکثر دیکتاتورها یا هنرمند اند و یا هنرمندان را دوست دارند!
اما گونه ایی از هنر را می توان داشت که به شدت دانش ما را تحریک کند برای یادگیری (از طریق تزلزلی که به مجموعه باور ما وارد می کند و این عدم تعادل یا ناسازگاری ما را بر آن می دارد که به فکر یادگیری و بدست آوردن تعادل جدید باشیم{نظریه یادگیری گشتالت}) وما را مشتاق می کند که در پی استدلال برای کسب باوری شویم که همینک نداریم ولی می تواند درست باشد و یا رد باوری که داریم که می تواند غلط باشد.
________________________________________
برای من هنر در زندگی ام نقش "شراب" را دارد و مدتهاست که رویکرد پوزیتیویستی ام را که مبتنی بر بی معنا بودن هنر و در نتیجه حذف همه ی شئوناتش در زندگی ام بود را رها کردم. این را گفتم تا نکات مثبتی که در بند آخر آمده بود را تاکید کنم. همین الان که دارم این کلمات را مینویسم دارم یک تِرّک از آلبوم Minutes to Midnight را گوش میدهم. اما اعتراف میکنم هنر را فقط یک مسئله ایی حاشیه ایی از زندگی میدانم که نباید مسئله اصلی شوند، چرا که اولویت فوری و فوتی ندارند. واقعا جهان بدون بتهون و باخ و آلبینونی ولینکین پارک وشکسپیر وحافظ و مولوی وپیکاسو نیز چندان سخت نیست.
مقدمه1- معرفت (=شناخت، دانستن، knowledge) باوری است که هم صادق است وهم موجه JTB))
مقدمه2- موجه است یعنی باور با استدلال ِقابل قبولی وبراساس منابع معرفتی استنتاج شده است.
مقدمه3- منابع معرفت را معرفت شناسان در پنج دسته ی؛ ادراک حسی، عقل، درون نگری، حافظه، گواهی دیگران قرار میدهند. مقدمه4- در تقسیم بندی دیگری منابع معرفتي به مولد(ادراک حسي، عقل و دروننگري)، منبعمعرفتي نگهدارنده(حافظه) و منبع معرفتي انتقال دهنده(گواهي) تقسیم میشود*. منابع غیر مولد متکی به منابع مولدند.
ادعای معرفت دینی چگونه چیزی ست؟ (در اینجا دین ِ ناب {که البته معرفت یافتن بدان محال است چرا که همان زمان که معرفتی بدان یافتید، دیگر ناب نیست و معرفت ِ دینی است**} مورد پرسش نیست لیکن مراد، معرفتی است که دعوی کنندگان آن را معرفت دینی یا ساده تر دین می گویند)
با توجه به مقدمه 3، به وضوح می توان گفت معرفت دینی از منبع ادراک حسی حاصل نشده است (بیشترین و بزرگترین دعوی ها فرافیزیکی اند برای مثال بزرگترینش "خدا").
معرفت دینی مبتنی بر منبع عقل نیز نیست، چرا که عقل را گزاره های تحلیلی/ پیشینی پر کرده اند (این گزاره ها همیشه و همه جا درست هستند. گزاره ایی تحلیلی ست که در محمولش، موضوع تکرار شده، مثل گزاره ی همه ی مجردها ازدواج نکردند و یا پیشینی است مانند منطق و ریاضیات ویا از ترکیبی از این دو).
برای آنکه ببینیم معرفت دینی از سنخ ادراک درونی است و یا خیر باید بدین بیندیشیم که ادراک درونی چیست؟ آیا اینکه بگوییم "خدا خوبان را به بهشت میبرد"، شبیه ادراک درونی "مانی رنج میبرد" است؟ و تفاوت جمله اخیر با "مانی یک جعبه شیرینی میببرد" که یک ادراک حسی است، چیست؟ تفاوت دو جمله اخیر در این است که اگر مهران، مانی را با جعبه شیرینی ببیند، می تواند بگوید او یک جعبه شیرینی میبرد. اما اگر همین مهران حتی کنار مانی نشسته باشد، نمی تواند بفهمد که او در رنج است یا غرق لذت. البته باید یک نکته را اشاره کرد که تمام ادراکاتی که ما درونی میدانیم برای آنکه از محیط ذهن بیرون آید و در مکانیزم ارتباطی با معنا شود باید متکی به مشترکات ذهنی باشد. مثلا وقتی مانی می گوید غمگین-ام، در صورتی مهران می تواند این گزاره را فهم کند که خودش غمگین شدن را درک کرده باشد.{البته برای ادیان نوین که می توانیم آن را با تسامح معنویت گرایی بدانیم، چون تمام باورها در ساحت فردی- اگزیستانس معنا دارد، کسی می تواند بگوید من در درون خود یافته ام: "زندگی معنا دارد" . اما در اینجا پاراگراف اخیر نقدی است برادیان تاریخی، که وارد حوزه اجتماعی می شوند و از همان روز نخست که کسی دعوی پیامبری می کند و گزاره ایی را بر دیگران عرضه می کند، مادامیکه تجربه ی درونی مشترکی مثل "غمگینی" نباشد، معنا دار نخواهد بود. }
حافظه تنها نگه دارنده منابع معرفتی دیگر است.
اما می رسیم به آخرین منبع. اگر گواهی منبع معرفتی ادیان باشد (هرچه در کتاب مقدس ِ X آمده را Z شهادت به درست بودنش داده است). که البته با دقیق شدن بر دعوی های دین داران متوجه خواهیم شد آنان معرفتشان را وابسته به منابع دینی مثل کتاب مقدس و وحی و مرجع دینی می داند که تمام اش بر شهادت Z استوار است، اگر معرفت دینی از سنخ گواهی باشند با توجه به مقدمه 4 باید مبتنی بر سه منبع اول باشد. در بالا آورده شد که معرفت دینی نمی تواند جزء آن سه منبع باشد پس به مرتبه اولا (براساس4) نمی تواند جزء منبع گواهی باشد. پس معرفت دینی مبتنی بر منابع معرفتی نیست پس براساس مقدمه2، پس باوری موجه نیست (تا اینجا با تسامح از واژه معرفت دینی استفاده میشد).
* نگاه کنید: منصور شمس/ آشنایی با معرفت شناسی/ نشر آیت عشق
**ن گ: قبض وبسط شریعت/ عبدالکریم سروش/ نشر صراط
۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه
زندگی چیست؟
قدم زدن روی حاشیه فرشی
و
تاملی در ابدیت است
شاید
عقلانی و انسانی ترین جملاتی که پس از طی یک رابطه ی سالم عاشقانه و این نتیجه گیری مهم که طرفین تصمیم به زیست مشترک بگیرند، چه می تواند باشد؟
چون ما انسانها در طول زمان در حال تغییر یا شدن هستیم، نمی توانیم به قاطع درباره آینده تصمیم بگیریم. اما اگر تصمیم ما عقلانی باشد به احتمال زیاد پایدار خواهد بود اما بهتر است حقیقت ِ به نقطه پایان نرسیدن ِ انسان را به رسمیت بشناسیم و تغییر را هرچند که مطمئن از تصمیم شریکمان باشیم، محتمل بدانیم. به نظر من، پاسخ یک انسان عقلائی به سوال فوق چنین باید باشد:
اگر کاملا تصمیم-ات را برای زندگی مشترک عاقلانه و مختارانه گرفتی باید یک نکته را بگویم، چون هر انسان حق تغییر دارد لذا اگر روزی از تصمیم-ات منصرف شدی ویا از فرد دیگری خوشت آمد ویا...، به من تمام حقیقت را بگو، من تمام سعی ام را خواهم کرد که بدون دردسر از تو جدا شوم و تمام سعی ام را برای کمک به شکل گیری زندگی جدیدت می کنم ودر آخر؛ اینکه به من بگو فقط برای کمک به خودت و کمک تو برای داشتن زندگی اخلاقی تر برای من است و گرنه این گفتن به معنای کسب اجازه یا فضولی تو کارهای شخصی تو نیست، بدیهی است که برای داشتن علاقه به دیگری و یا نزدیکی با دیگری و یا نداشتن علاقه به من از کسی اجازه نمی خواهی.