۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

قصه جبر و اختیار

در کودکی دو مسیر متفاوت برای رفتن به مدرسه داشتم، یک روز در راه مدرسه تا نیمه های مسیر رفته بودم که ناگهان یک سوال به ذهنم خطور کرد. در اطراف اینکه، آیا خود من این مسیر را انتخاب کردم یا آنکه نه و یا آنکه خدا آن را برای من مقدر کرده است؟ تصمیم گرفتم بر گردم و از آن مسیر بروم به خیال خام-ام که اگر این مسیر هم مقدر بوده حتما، برگشتن و تصمیم به رفتن در مسیر دیگری گرفتن، کاملا با نظر خودم است. باز چیزی ازمسیردوم نگذشته بود که با خود فکر کردم، شاید ناتمام گذاشتن مسیر قبلی و رفتن به مدرسه از راه دوم، خودش تماما طرح وبرنامه ایی از قبل اندیشیده ایی بوده است! میخواستم دوباره برگردم ومسیر دیگر راه انتخاب کنم که به خود آمدم و گفتم این سوال انجا هم می تواند دوباره مطرح شود!
با سرعت به مدرسه رفتم؛ دیدم، که دیر رسیدم، به ناظم باید چه می گفتم؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

نقد اخلاقی باروری


با توسعه وسایل پیشگیری باروری، بارورشدن به میزان قابل ملاحضه ایی در حوزه اختیار انسانها قرار گرفته است و در نتیجه عمل اخلاقی نیز در این حوزه بامعنا شده است.
مدعایم اینست باروری در هر شرایطی با یک زندگی اخلاقی در سطح بالا ناسازگار است. منظورم در هر شرایطی اینست که اگر وضعیت اقتصادی و فرهنگی وجسمانی افراد بسیار مناسب باشد نیز این عمل غیر اخلاقیست وکسانیکه از سه موضوع مطرح شده محرومند، طوریکه زندگی همراه با کرامت انسانی برای فرزند را تضمین نمی کند به مرتبه اولی عملی غیر اخلاقی را انجام داده اند. به این دلیل، بگذارید دو فرض را اینجا بیاوریم*:
-          فردی را در نظر بگیرید که فرزندی را به زندگی آورده است و در نتیجه مقدار زیادی هزینه به وجود خواهد آورد. چه برای خودش وچه جامعه
-          فرد دیگر این مقدار هزینه مربوط به خودش را صرف کسی کرده است که از امکانات زیادی (برای مثال خانواده) محروم بوده است –برای تقریب به ذهن مثلا او را به فرزند خوانده-گی پذیرفته است-
با داوری درباره این دو عمل و داشتن این نکته که با محدودیت در منابع روبه رو-ایم وهر اضافه شدن به جمعیت، سرانه ی این امکانات را کاهش میدهد، به وضوح عمل دوم اخلاقی تر است. عمل دوم نه تنها رنجی را از نظر محدودیت در منابع به کسی وارد نمی کند، بعکس حالت اول (چون فرد دیگری به اجتماع افزوده نشده است و به دولت و اجتماع هزینه ی دیگری اضافه نشده است) بلکه مطلوبیت فراوانی را مستقیما برای فرد محروم از امکانات فراهم آمده است و هم غیر مستقیم به جامعه نیز سود میرسد، بعلت تربیت بهتر آن فرد.


*البته شاید درباره عقلانی ویا اخلاقی بودن خود فرزندی داشتن وتربیت ونهاد خانواده، نقد وجود داشته باشد که اینجا محل بحث نبود.
علت نوشتن این موضوع، صحبتهای اخیر رئیس دولت بود که سخت مرا آزرد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

آزادی ملک حقیقی انسان


آزادی در هر حال وهر وضع، ملک حقیقی انسان است. کافیست شخصی خود را بنده ندانسته و اسیر افکار وعقاید دیگران نشود- ژژ روسو
در ادبیات، مفهوم ِ آزادی، در عین ِ اسیری در دست محبوب تجلی می یابد. تشبیهاتی مثل "با یوسف به زندان بودن". اما آیا این یک پارادوکس است؟ / متشرعین آزادی را آلوده نشدن به گناه می دانند. / روشنفکران آزادی را بندگی ِحقیقت  وابزار ِ آن یعنی عقل می دانند. / آزادی را بعضی افراد، سطح کیفی وکمی رسانه ها، انتخابات واقعی، نداشتن زندانی سیاسی و... میدانند. / ریس فعلی دولت، آزادی در ایران را نزدیک به مطلق می داند./ ...  به واقع آزادی چیست؟
مدعایم اینست که گزاره های فوق تماما درست است و ماهیت آزادی جز این نیست. چنان است که، مصادیق آزادی را متنوع وحتی مضاد نموده .
آزادی (1)درانتخاب مطلوب ها و (2)راههای رسیدن به آن مطلوب ها است که توسط فرد متجلی می شود. 
حد اعلای آزادی زمانیست که، که کمیت وکیفیت دو مورد فوق را تنها دو چیز-که دو قید مجاز می نامیم- محدود کند. یکی واقعیات است (مانند قوانین فیزیکی یا زیستی) و آخری، مطلوب های دیگر افراد اجتماع است (با این توضیح اضافی مهم، که این قید با قوانین ِ موقتی توسط اکثرِ افراد آزادانه -به شیوه دمکراتیک- تصویب گردد). به غیر از این دو قید هر چیز دیگری که مانع انتخاب ِ مطلوب ها و راه رسیدن به آنها گردد، سلب آزادیست -قیود غیر مجاز- . از جمله برده-گی فیزیکی ویا فکری، شیوه های حکومتهای استبدادی، فشار اجتماعی در لوای فرهنگ وسنت، علتهای روانشناسی، فقر، سطح پایین ِآموزش و...
به دلیل آنکه به تعداد انسانها 1 و2 های متفاوت داریم، درک آزادی برای افراد گونه گون می شود (پلورالیسم). برای مثال حجاب برای کسی روش یا هدف مطلوبیست وبرای دیگری برهنگی اینچنین است وهر دو درک آزادی میکنند ، آنگاه که بتوانند، انجام-اش دهند. هر چند که مصداق متضادی داشته باشد. هر کس که -چه فرد وچه دولت- 1 و2 های خود را بر دیگری تحمیل کند، چون جز دو قید مجاز نیست، سلب آزادیست. البته در بلند مدت با گفتگویی که کم وکمتر از قیود غیر مجاز بهره گیرد، استفاده شود به واقعیت مشترک می رسیم.
حقوق بشر
توانستیم با فزون شدن دانش-مان به مشترکاتی جهانی در 1 و2 ها برسیم، که مثلا مفاد ِ اعلامیه ی حقوق بشر را تشکیل می دهد. همه شکنجه، برده داری، قتل، حبس ناعادلانه، تعیض نژادی وجنسیتی ... را نامطلوب می دانیم.  




 

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

درباب معنای زندگی

  • معنا داری زندگی یعنی چه؟ چون انسان فاعل آگاه است و به تعبیر روانشناسان تمام رفتارهایش در جهت هدفی است، برای تمام کنش هایش باید هدفی داشته باشد وآن هدف نیز مهم و ارزشمند باید باشد، تا او را برانگیزاند که عملی انجام دهد وزیست خود را در جهت ارضای آن هدف، معنا دهد.
  • چرا انسانهایی احساس بی معنایی می کنند؟ تمام انسانها این پتانسیل را دارند که احساس ِ بی معنایی و پوچ گرایانه داشته باشند، چرا که آدمی، فاعل آگاه ست (دقیقا به همین علت اکثر انسانها در کودکی سوالهایی درباب معنای زندگی دارند. هرچند اجتماع با پاسخ هایی که به آنها میدهد، برای عده ی زیادی این سوالها پاسخ می گیرد) پس اگر آدمی آگاهی کمتری داشت، هیچگاه این سوالات برایش مطرح نبود (آیا این دلیل شاد زیستن همیشگی ِ بعضی ازعقب ماندگان ذهنی نیست؟). برای عده ی دیگر زیستن، بدلیل ِ بی هدفی، بی معناست. اما حتی هدف داشتن، شرطِ لازم برای زندگی معنا دار است. شرط کافی، ارزشمندی هدف است.
برای انسانها در دل ِسنت همه چیز معنا دار بود: کسوف وخسوف از چیزی خبر میداد، باران، دین، برساخته های اجتماعی و ...(جهل آنها به پدیده ها + تفسیر معنادار از پدیده ها، که اکثرا متافیزیکی بود= احساس معنا داری)
  • برای انسان مدرن چطور؟ او می داند که، کسوف وخسوف داستان اجسام وسایه هاست، باران آن روی تبخیر است وبقیه خرافاتی بیش نیست (منظورم از انسان مدرن، انسان امروزی نیست. بلکه کسی است که با عقل به تبیین پدیده ها می پردازد وگرنه انسان امروزی نیز احساس با معنایی دارد، چرا که او نیز بتی دارد، هر چند که شکلش از گذشته تغییر کرده است-- یک پدیده مدرن که باعث میشود، انسانهای امروزی احساس بی معنایی نکنند، جهل مدرن است، "تخصص گرایی"است--). انسان مدرن نمی تواند از مسئله بی معنایی معناهای گذشته رها شود، چرا که پاسخ های قدیمی روی تفسیر متافیزیکی استوار بود وحال آنکه او یگانه ابزار کسب شناختش عقل است، که مبتنی بر تجربه است وفیزیک، در نتیجه تبیین ها یا دانش اش به یقین تجربی وفیزیکی می شود.
تا اینجا گفتیم پاسخ های سنتی با رشد دانش انسان مدرن، تبدیل به توهم شده است ودیگر ارزش وانگیزانندگی سابق را ندارد.
اما آیا این آخر راه است؟ مسلما خیر، اول اینکه پاسخ های سنتی بی معنا شده است، آیا نمی توان پاسخ های دیگری یافت؟ به نظر من برای هر انسانی در این سطح فرض است، که بگردد پی پاسخی، پی معنایی. آیا همین گشتن، بهترین معنا نمی تواند باشد؟ دوم اینکه در این جا از دانایی انسان مدرن صحبت شد، اما واقعا انسان مدرن چقدر میداند؟ آیا اینطور نیست که در کنار دانایی که پس جهل بیرون می آید، فرایند دیگری نیز ظاهر میشود وآن تبدیل شدن جهل مرکب به بسیط است، این نادانی ِسقراطی آیا بهترین مکان برای حیرت وامید وایمان نیست؟

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

یه بسته آداولت کولد لطفا

بعد از مدتی که هدفها وبرنامه ریزی را مشخص کرده بودم، این تعطیلات کذایی مجالی داد که دوباره عظیم ترین سوال زنده شود:
معنای زندگی؟
برنامه فشرده وقانون مند را رها کردم، تا ظهرخوابیدم، نزدیک عصر بی خودی تو خیابون های خلوت رانندگی - وای که چقدر عصر زیباست با این خنکای بهار- ... تو پارک مورد علاقه ام که ویو فوق العاده ایی داره (یه لانگ شات فوق العاده از کوه و اسمون و برج و... واقعا در شهر این ویو کمیاب ِ). به ابرها می نگرم، به لکه های نارنجی، به غروب(و زنده شدن غریزه مرگ) ودر عین حال ماشینهایی که از اتوبان رد میشن... هوا تاریک شد، کتاب مدیریت مالی آورده بودم که بخونم، تاریک شده، باید برگردم... یک دقیقه جلوی تلویزیون می شینم، کانال ها رو عوض میکنم، هیچکدومش بدرد بخور نیست خاموش. یک شام سریع درست می کنم ومی رم که بخوابم-خیلی زود میرم که بخوابم -اما ...، شاید سه ساعت فکر کردم. خسته شدم . وب گردی، صفحه ایجاد پیام باز کردم والان دارم می نویسم، اسم این روش وبلاگ درمانی. ارتباطات به خودی خود معنا داره! به خصوص برای من که برنامه امروزم به این قرار بود و کل ارتباط انسانی ام به این جمله که به فروشنده در داروخونه گفتم خلاصه شد: سلام، یه بسته آداولت کولد لطفا؟!

دیدن انسان فقط انسان

منظورم از سلطه، تغییر رفتار دیگری برای مطلوب شدن رفتارش از جانب ما، بدون رضایت وی است.
هر کنشی که آدمی دررابطه با انسانها انجام میدهد، اینچنین است: تمام صفتهای مشخص آن فرد از جمله سن، جنس، ظاهر، ثروت، ملیت، تحصیلات، ... آنالیز میکند وپرونده او را در ذهنش میسازد و در آخر به دو نتیجه می رسد. 1/ شخص را بالاتر وقوی تر 2/او را فرو دست تر از خود ارزیابی می کند. در مورد اول رفتار خود را تغییر می هد ودر حالت دوم سعی میکند رفتارآن شخص را تغییر دهد و سلطه خود را تحمیل کند.
اما آیا این راه صحیح است؟
به هیچ وجه، چرا که با این عمل آدمی دیگران را به وسیله هایی برای رسیدن به اهداف خود تبدیل میکند. اما نه تنها اینکار رنج را برای دسته ی دوم به همراه دارد و این کاملا غیر اخلاقی است. این فرایند هویت ما را چند پاره میکند واین رفتارهای گوناگون وبعضا متضاد آرامش ما را زایل میکند، چون رفتار مشخصی را که فرد درست میداند سرلوحه قرار نمیدهد و با آن مشخص ویکپارچه رفتار نمیکند. البته راه حل این گرفتاری آسان نیست، چرا که باید تمامی پرونده های مختلف پس پشت ذهن را به پرونده انسان وفقط انسان فرستاد وبا همه انسانها رفتاری کرد که فکر میکنیم بهترین رفتار است. برای مثال آدمی بنا را میگذارد، که محترمانه وبا حفظ کرامت انسانی با دیگران صحبت کند این عمل صحیح را با همه ودر همه جا انجام دهد، چه این افراد معلمش ،مدیرش،خانواده اش، دوستش، زیر دستش، میوه فروش، رهگذر، کسیکه به او توهین کرده است و .... باشد .

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

آرامش به مثابه انتظارات حداقلی

آخرین بار چرا آرامش را از دست دادین ،آیا راهی است که بتوان هوش هیجانی خود را تقویت کرد ومدیریت بیشتری روی خود داشت.
مکانیزم از دست دادن آرامش به این شکل است ؛آدمی، رفتار پدیده ها را با رفتار مورد انتظارش مقایسه میکند ،اگر آن رفتار با انتظارش مطابق نباشد احساس ناخوشایندی می یابد وآرامش را از کف می دهد. با نقد این مدل آغاز می کنیم ،پدیدها به دو صورت کلی قابل تقسیم است . یا با اراده اند یا بی اراده . در مقابل رفتار پدیده های بی اراده که انتظاری ورای قوانین طبیعی نمی توان داشت!پس نباید آرامش خود را از دست دهیم ،چون انتظارمان بی معناست.مبتلا به بیماری حاد وغیر قابل کنترل شدن که طبیعت است . اما دربرابر رفتار پدیدهای با اراده چطور ؟ باید انتظار عقلایی داشت یعنی نباید انتظاراتمان در برابر رفتار انسانها غیر واقعی باشد . آیا این انتظار که همه اهداف خود را رها کنند ودر راستای هدف ما باشند ،عقلایی است؟ آیا این انتظار که همه انسانها رعایت کامل اصول اخلاقی کنند دربرابر ما ،چطور؟ اینکه از دیگران این انتظار را داشته باشیم که معصوم باشند وبدون اشتباه وخطا رفتار کنند،چطور؟ یا اینکه اراده افراد را بی نهایت در نظر بگیریم و جبر های جامعه شناسی،تربیتی ، روانشناسانه ...را که تصمیمات را تحت شعاع قرار می دهند را صفر،آیا عقلایی است؟..................
انتظارات عقلایی ممکن است؟
برای داشتن انتظارات عقلانی نیاز به کسب شناخت از رفتار است،پس هر چه دانشمان درباره ی رفتار فزونی یابد نتیجتا آرامش مان افزون تر خواهد شد. اما چون که ما دارای محدودیتهای زمانی ،ذهنی و...هستیم پس در عین سعی در جهت معرفت یافتن ِ فزونتر، نمی توانیم به قله برسیم ؛روش مکمل دیگر برای رسیدن به آرامش حداکثری ،سعی در اجرایی کردن اصل ِ انتظارات حداقلیست . یعنی انتظارتمان را از دیگران کم وکمتر کنیم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

در باب عشق رومانتیک

رابطه ی معکوس عقل وعشق در ادبیات گذشته موضوع کلیدی بوده است ،ولی آیا اینطوریست؟ قبل از هر چیز برای ابهام زدایی باید مراد خود را از عشق وعقل بیان کرد.
جواب این سوال هم آری و هم خیر است! شکلی از عشق(که آن را عشق سالم می خوانم) با برداشتی از عقل(که آن را عقلانیت عمیق می دانم ونه عقل ابزاری محض) نه تنها می توانند در کنار هم بنشینند ،بلکه ادعایم اینست که عقلانی زیستن ما را به عاشقانه زیستن میکشاند . برای عشق سالم شرایط زیر ضروریست(البته این موارد خلاصه شده نظرات بعضی روانشناسان وفیلسوفان عشق وخودم است که به نظرم مهمترهستن):
  • عشق سالم دو طرفه است .
  • عشق یک فرایند است ونه فراورده(پس عشق در یک نگاه و وصف ِدام گه بودن خزئبلات است) .
  • فرایندیست مبتنی بر معرفت . افزایش شناخت دو طرف از یکدیگر همانا وعمیق وعمیق تر شدن دوست داشتن همانا (البته شناخت مبتنی بر واقعیت،یعنی صادقانه ونه آنچه که در این دنیای مجازی وحقیقی شاهدش هستیم وآن چیزی که درآن نیست صداقت است!)
  • عاشقان متوجه می شوند که نیازی به باهم بودن دارندواین باهم بودن توامان با احساس شادی ولذت در درون است.(فیلم های زردی که در سینماها دارد عشق را کینه ورزی ِهمراه با توهین وتحقیر ودشنام نشان میدهد ،در رابطه عاشقانه ایی که دو طرف آزادانه میل به با هم بودن دارند، چقدر بیمارگونه است)
  • تمام این موارد دو طرف را برای هم یگانه می کند ومیل به غیررا بی معنا میسازد.
  • در عشق وابستگی وجود دارد ولی این وابستگی از جنس اعتیاد نیست! یعنی وابستگی اما با حفظ استقلال طرفین است ،بطوریکه اگر روزی با افزایش شناخت،طرفی تصمیم به قطع کردن رابطه بگیرد این استقلال در تصمیم را داشته وآن طرف نیز این را، واقعیت هر رابطه ایی در زندگی بداند وبپذیردوهمه چیز را تمام شده نداند!
  • وجود موارد بالا مرحله آمیزش را به وجود می آورد ودر واقع مرحله ایست که نوعی یگانگی فیزیکی پس از یگانگی روانیست .
این شرایط عشق سالم را سخت ودژم می نمایاند وحتی دست نیافتنی ،بواقع هم همینطور است . زندگی عاشقانه یک استثنا است ونه یک قاعده ومحتاج کاروزی های بسیار برای هر فرد وهمینطور برای دیگری است وچون ما در دیگری کنترلی نداریم این امر را دشوار واستثنایی میکند.دستاوردهایی مثل احساس شادمانی ومهمتر احساس معناداری در زندگی دارد که هر انسان عاقلی را خواهان آن میسازد. {کارورزی اشاره رفته با آموختن واجرا کردن مهرورزی به دیگران ودر روابط معمولی دست یافتنی است}

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

خطای سیستماتیک درقضاوت اخلاقی

اساسش این مقاله است: http://zamaaneh.com/idea/2010/02/post_654.html
"چگونه آدم‌های خوب شر می‌شوند"؟ آدم خوب-اخلاقی-کیست؟هر فردی است که دایره ممکنات اش را به خاطر اصول اخلاقیش کوچکتر کند. پس کسی را برای مثال می توانیم، دارای فضیلت عدم "شکنجه یا تجاوز به دیگری" بدانیم که در دایره ممکنات اش ،قدرت وتوانایی شکنجه ی غیر باشد ولی او به خاطر پایبندی به اصولش از انجام ان عمل سرباز زند.بدیهی است فردی که توانایی(*) شکنجه را ندارد -چون اخلاق در حوزه افعال اختیاری و ارادی با معناست -نمی توانیم درباره خوب بودن یا نبودن او نسبت به ان عمل وانجام دادن یا ندادنش قضاوتی کنیم.
درعدم توجه به این مسئله مشخص ،فجایع بزرگی رخ داده وخواهد داد!
چند کشور را میتوان مثال زد که با رنجهای بسیار دیکتاتوری را سرنگون کردند اما با دست خودشان دیکتاتور دیگری را نشاندند . (چون فرض میکردن آن رهبر ِ شجاع وآزاده که مملو از فضیلت اخلاقی وخیرمی نمود به محال است به شَرور دیگری تبدیل شود ،حال که با به در کردن دستش از آستین قدرت متوجه شدن همه قضاوت ها به خطا بود) مرادم از فجایع فقط در حوزه اجتماعی _سیاسی نیست ،درباره قضاوت درباره دیگران نیز این اصل صادق است.باید بر اساس ممکنات وچگونه عمل کردن انها در ان حوزه تصمیم کرد وبا دقت واحتیاط درباره افزایش دایره ممکنات انها قضاوت کرد.(برای مثال در ارتقای پست سازمانی کارمند/در انتخاب دوست وهمسر و...)حتی درباره میزان رعایت اخلاقیات خودمون هم همینطور!
  • *منظورم از توانایی نداشتن این است که برای مثال، سیستم قضایی _دولتی با مجازاتها جلوی این خشونت ها را می گیرند وفرد به دلیل ممانعت قانونی چنین عملی را مرتکب نمی شود ونه به دلیل اصول اخلاقیش!(دقیقا به همین علت با شل شدن قوانین مبتنی بر حقوق بشر-وحتی تایید در خفا واشکاربه نقض ان- نظامهای توتالیتر چنین شاهد تجاوز ،شکنجه،چماق زنی و... هستیم )

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

مناسک دینی با معنا یا بی معنا؟

مناسک دینی از دو حالت خارج نیست، یا خود عمل(حرکت)برای فرد ارزشمند وراضی کننده است یا انکه آن حرکات تنها نمادین است . رای من اینست که اکثر عاملان به مناسک دینی کار خود را نمادین میدانند . نمادی از شکرگذاری، اقرار به بندگی، طلبی داشتن ، نوعی بیان عشق به خالق است.
نماد چیست؟
انسانها برای رساندن پیام از نماد استفاده میکنند، برای مثال شما برای اینکه دوستی وعشق خود را به محبوبتان نشان دهید، از نماد گل سرخ استفاده میکنید وسایر نمادهای دیگر مثل همین زبان که من در حال استفاده از آن برای دادن پیام هستم!
باری، پیامها در دنیای انسانی کاربرد دارند . منظورم دنیایی است که شما کنترلی در اذهان دیگران ندارید واز ذهن دیگران بی خبر، بدیهی است که در صورتیکه ما می توانستیم ذهن دیگران را بخوانیم، زبانی و نمادی خلق نمیشد.
اما در رابطه ی انسان و خدا چطور؟
خدا که دانای مطلق است وبر اذهان ما حاضر،در این رابطه ی شکوهمند نمادسازی چه معنایی دارد؟ یا شما در ضمیر خود احساس بندگی، شکر گذاری وعشق به او دارید که آگاه مطلق نیز به آن آگاه است ونمادی برای واسطه لازم نیست ویا اینطور نیست که این عدم صداقت ویکپارچگی در عالم انسانی شاید راه گشایی کند! در عالم الهی بی معناست.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

علوم انسانی در ایران

چند نقد وپاسخ:
1/آیا علوم انسانی علم است؟
بدون اینکه وارد پیچیدگی ملاک علمی بودن بشویم ،اگر علم را شناخت میزان رابطه ی متغیرها بدانیم ،علوم انسانی علم است والبته چون انسان ویژگیهای: دارای خودآگاهی ،فرهنگ، میزانی از اختیار،هدف،معجونی از نیازها،یادگیرنده ودگرگون شونده،دارای میزانی ومحدوده ایی از اطلاعات ،تحت تاثیر ژنها وهورمونها و... رفتار میکند .بواقع کنترل تک تک عوامل سخت است وکاملا متفاوت از برای مثال شیمیدانی که رفتار فلز خاصی را در دمای متفاوت کنترل میکند،میباشد .در سرای علوم انسانی ساده انگاری -یعنی فروکاهیدن متغییرهای تاثیر گذار به میزان قلیل و کاریکاتوری بر خورد کردن با متغییرها،همینجا نکته ی مهم دیگری را می توان در اختلاف موضوعی علوم انسانی با سایر علوم پیدا کرد ،هر علمی نیاز به مدلسازی دارد ومدلسازی یعنی ساده سازی این آفت بزرگی است در علوم انسانی اگر این ساده سازی غیر قابل اجتناب ،مثال ساده انگاری باشد- بسیار رخ میدهد.

نکته دیگر اینست که در علوم انسانی با مفاهیم انتزاعی بیشتری روبه رو ایم تا مفاهیم عینی وخوش تراش.مورد دیگر مسائل اخلاقی که دست پژوهشگر را در کنترل هر آنچه که بخواهد میبندد.

بواقع محقق، در این علم باید سطح ضریب هوشی ،اهل ممارست ودقت وتواضع علمی بیشتری باشد.

2/علوم انسانی کاربردی نیست؟
اگر منظور از کاربردی بودن ،کاهش رنجهای آدمی باشد بواقع این علم کاربردی و به درد خور است!

یک مهندس خوب ،پل خوب یا خانه ایی راحت یا ماشینی زیبا میسازد وبسیار بدرد میخورد .همچنین روانشناس خوب انسانی شاد ،جامعه شناس خوب جامعه ایی آزاد ،مدیر واقتصاددان خوب رفاه ما را ،عالم سیاسی منافع ملی ما رامیسازند.(البته بر عکس اش نیز بسیار مخرب است 50 میلیون نفر برسر نژادپرستی که خطا یا ساده انگاری در تبیین رفتار آدمی است وتئوری داروینیسم اجتماعی هیتلری تلف میشوند ورنج میبرند)

اما قبول دارم کاربردهایش دیریاب تر ،بلند مدت تر وذهنی ترست. برای عوام این کاربرد ها بیهوده تر از ساختن برج میلاد است!البته این منتقدان حتما به شاخه ی بزرگ دیگری در علم که علوم پایه باشد باید چنین نقدی را وارد کنند غافل از انکه آن متریال وخوراک سایر دانشهای کاربردی تر را فراهم میکنند.

نباید فراموش کرد تاثیری که روشنفکران -همان عالمان انسانی عصر رنسانس و روشنگری-در غرب فعلی ودر کل در مدرنیته داشتند کتمان نکردنی ست .نکته ی دیگر کمک علوم انسانی به شناخت بیشتر ما در علوم غیر انسانی ،چرا که فاعل انسانی در شناخت نیز انسان است ودر نتیجه غیر مستقیم مثل علوم پایه بر سایر علوم تاثیر گذارخواهد بود(برای مثال دراین زمینه می توان به نظریات کوهن اشاره کرد)
3/علوم انسانی دینی ممکن است؟
پیش فرض علم این گزارها است: "موضوع شناخت می تواند در حوزه معرفت قرار گیرد" -رندان به این پیش فرض سکولار وکاملا غیر قدسی توجه دارند-برای مثال کائنات شناس فرضش اینست که هم ممکن است وهم می تواند از چیستی شکل گیری کائنات سر دربیاورد .کارکرد دین در این پسوند چیست؟ اگر پیش فرض را حد یا رد میکند آنگاه خود علم وسعی عالمانش غیر منطقی میشود وعلم دیگر بلاموضوع میگردد! اگر حد نمی کند که اضافیست وحشو!
این همه جفا به علوم انسانی در ایران وبخصوص در این سی سال اخیر، چرا؟
موارد اختلاف زیاد است، اما به نظر من این موارد است:*/همانطور که در 3 اشاره رفت علم ذاتا سکولار وتقدس ها را کنار میزند و این با حالت قدسی ومذهبی که نظام برای خود دست وپا کرده یا میکند منافات دارد **/حکومتهای غیر دموکراتیک همواره برای اینکه خود را مشروع –مورد قبول اجتماع- نشان دهند یا حفظ کنند با هرگونه عملی که مشروعیت زدایی کند مخالف ومبارزه میکند وهمانطور که در 3 بحث شد علم به صورت کلی وعلوم انسانی به مرتبه اولی نه تنها سکولار است بلکه به سکولار شدن بیشتر هم می انجامد ،مشخص است برای یک نظام دینی این علم یک قاتل تدریجی است ***/برای روحانیون که همواره پایگاه اجتماعی داشتند وگروه مرجع حساب میشدند رقیبی پیدا شده است . برای مثال افراد مدرن برای گرفتن پاسخهایی درباره نداشتن اضطراب ،آرامش ،زندگی زناشویی بهتر،مشاوره ازدواج به روانشناس مراجعه میکنند نه روحانی ****/علوم انسانی در عین تبیین هستها نگاهی به بایدها یا مطلوب ها دارد و این برای صاحبان قدرت که جامعه فعلی را مطلوب میدانند یا مطلوب سازی را خطرناک میدانند- چون نقد واعتراض به وضع موجود را در پی دارد- گران است ،مثال: اقتصاددانها فضای اقتصادی را ناسالم میدانند و فضای سالم را فضایی اثبات میکنند که دولت کمترین نقش را در فعالیت اقتصادی داشته باشد ،مشخص است که این مطلوب سازی ،مطلوب حاکمان نیست *****/مورد بسیار مهمتر این قدرتمندان در پستوی ذهنشان عوام گونه می اندیشند ودر توهم ِ جهل مرکبشان خود را دانای کل ومستغنی میدانند ،در نتیجه پیچیدگی ،اقرار به نادانی برایشان دشوار است ،راحترین کار چیست ؟پاک کردن صورت مسئله !حذف علوم انسانی!

یک نکته در سلوک اخلاقی

چندی پیش اتفاقی به جمله ایی از فیلسوف سیاسی واقع گرا یعنی ماکیاولی برخورد کردم ،با این مضمون:
انجام فضایل اخلاقی برای دولتها دشوار ولی اظهار آن بسیار سودمند است.
البته نظر ماکیاولی درباره دولتهاست اما در زندگی فردی نیز بسیار مصداق دارد. هر چند که اکثر انسانها در زندگی فردی نیز رفتار سیاسی دارند(منظور از رفتار سیاسی مجموعه کنشهایی است که برای حفظ یا دستیابی به قدرت صورت میگیرد) نکته در این هستها که اشاره شد ،این "چه باید کرد ؟" است،که در سلوک اخلاقی عمل اخلاقی مقدم بر اظهار فضایل اخلاقیست .-والبته حسن فاعلی ونیت اخلاقی نیز شریفتر از عمل است- البته در حوزه کنش اجتماعی نیز ملاک "عمل" ِنمایندگان،احزاب و... است وگرنه به تعبیر سایه:
از داد وداد آن همه گفتند و نکردند/یا رب چقدر فاصله دست وزبان است

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

اگر دانه ی جویی از دهان مورچه ای در قلمرو حکومت من از روی ظلم بگیرند،پسر ابی طالب مسئول آن است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

پیامبر در بستر اجتماع

اگر قبول داشته باشیم -که بنظرم بدیهی است- آنچه ما از پیامبری-لااقل در ادیان بزرگ- میدانیم در واقع طی فرایند سه گانه ِ:
1/برگزیدگی پیامبر 2/ابلاغ رسالت 3/پذیرش افراد
است. پیامبرنظرش را-با تسامح خداوند را-با در نظر گرفتن فرهنگ اجتماع خود طوری باید بیان میکرد، که هم تغییرات ایجاد شود وهم طوریکه افراد آن را پس نزنند- پیامبر اسلام نمی توانست کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان را در سوره نسا بیاورد!-به نظرم مورد 3 بسیار تعیین کننده است ،تارخ شاهد دعوی پیامبری بسیار بود اما به ندرت این فرایند کامل میشد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

آرزوست

هرکس که زنده است ،به امیدی زنده است وگرنه راه خودکشی آسان وارزان است ! به چه امیدی میزه ام چنین با رنج ها! بیشترین امیدی که دارم در جنبه شخصی تر وبا این اولویت: اینست که دوستی بیابم که عمیقا با ودر بودنش شاد باشم ،عشقی دو طرفه وعمیق وانسانی واخلاقی و روشنفکرانه وآزادی بخش وبلعکس هر چیزی که با گذشت زمان مطلوبیتش کاهش می آید ،رو به فزونی گذارد... دیدن و گفتگو با دیگران ودوستان به خودی خود برایم آرام ولذت بخش است ولی اگر در دام ایدال گرایی نیفتم خصلتهای فوق را نداشته اند .امید دیگرم شناخت ژرف ترهستی است .امید کمتر شخصی ام ،امیدی ست که بعلت راه سبز به آینده ایران به آن دلبسته ام وامید کلان ترم نسبت به راهیست که گمان می کنم گذشتگان رفته اند وبشریت را در آن نهاده اند وآن مدرنیته است وحاکمیت انسان وعقل وآموزش ورفاه و اخلاق ولذت بیشتر در آن راستا . درباره امید اولم به شدت با مولانا وبخصوص این غزل همزاد پنداری میکنم:
  • بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست/ ای آفتاب حسن‌ ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست/ بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست/ گفتی ز ناز : بیش مرانجان مرا ٬ برو!/ آن گفتنت که بیش مرانجانم آرزوست/ وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست/ این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهیم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست/ یعقوب وار وا اسف ها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست/ والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوراگی کوه و بیابانم آرزوست/ زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست/ جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست/ زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست/ گویا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست/ دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست/ گفتند یافت می نشود ٫ جسته ایم ما/ گفت آن که یافت می نشود ٫ آنم آرزوست/ هر چند مفلسم ٫ نپذیرم عقیق خرد/ کان عقیق نادر ارزانم آرزوست/ پنهان ز دیده ها و ٫ همه دیده ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست/ خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست/ یک دست جام باده و یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست/ من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است/ وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست/ بنمای شمس مفخر تبریز ٬ روز شرق/ من هدهدم ٬ حضور سلیمانم آرزوست/

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

هویت ساختنی است نه بدست آوردنی

هویت یا منیتی که ما در خود احساس میکنیم ،چگونه باید باشد؟
به نظرم هویت دو نوع است :
  1. هویتهایی که ما از بیرون از خود بدست می آوریم ودر واقع عاریتی است .
  2. هویتهایی که هر فرد برای خود می سازد واز درون فرد شکل میگیرد.
حال به پرسش فوق می پردازیم،ابتدا باید هویتها را درونی کنیم، یعنی 1ها را به 2 تبدیل کنیم ،انگاه براساس استدلال آن را قبول یا رد کنیم .اینرا می توان تبدیل هویتهای عاریتی به اصیل دانست. پ ن:عبارت عنوان را مجتهد شبستری در مباحث اخیربیان داشتند وعینا نوشتم.