۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

ملکیان و ناسازگاری

وقتی می گوییم جهان را راز پر کرده است و یا به صورت کلی راز یا رازهایی وجود دارد، این گزاره از لحاظ معرفت شناختی چه وضعی دارد؟ در آ خر به این نتیجه می رسیم که باور به وجود راز با عقلانیت قابل جمع نیست.
اخیرا مصطفی ملکیان در طی سخنرانی ایی* در باب معنویت اشاره کردند: ((به لحاظ معرفت‌شناسی (epistemology) ، انسان معنوی معتقد است که جهان منحصر در هرچه عقول آدمیان می‌گویند، نیست. چیزهایی در جهان هست که از حدود عقل آدمی بیرون است. (فراتر از عقل آدمی است). یعنی به لحاظ معرفت‌شناسی اگر معتقد باشیم که جهان هستی، همان است که عقل بشر می نمایاند و اگر چیزی از عقل بشر بیرون افتاد از وجود بیرون است و رازی وجود ندارد، انسان معنوی نیستیم. معنویت اپیستمولوژیک، یعنی قائل شدن به وجود راز در عالم هستی. )) و نیز درباب مولفه ی عقلانیت، اشاره کردند: ((«عقلانيت نظري» يعني اينكه ما ميزان پايبندي‌مان به يك عقيده را با ميزان قوّت شواهد و قرائني كه آن عقيده را تأييد مي‌كند، متناسب كنيم. ))
سوال اینجاست که انسان ِمطلوب ِ مورد نظر ملکیان چگونه می تواند، به دو گزاره فوق بدون ناسازگاری التزام کند؟
باور به راز یعنی قبول گزاره ایی که، شواهد و قرائن آن عقيده را تأييد نمي‌كنند (چرا که اگر شواهد وجود داشته باشد دیگر راز نبود!)
------------------------
*برای من نیز فرصتی بود که شرکت کنم و مثل همیشه از استاد بیاموزم، متن کامل این سخنرانی در وبلاگ ِ نیلوفر
پس نوشت:
درس گفتارهای استاد"مصطفی ملکیان " با عنوان :" روانشناسی اخلاق " در روزهای یکشنبه از ساعت 19-21 در محل موسسه پرسش برگزار می گردد (اطلاعات بیشتر)

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

بهترین استعاره از یک زندگی


بهترین استعاره (استعاره یعنی تشبیه کردن یک موضوع پیچیده به یک موضوع ساده برای فهم آسان تر) برای زندگی مطلوب، استعاره ی زندگی به مثابه مسابقه دویدن بدون رقیب است.
 کمبود منابع باعث نوعی رقابت انسانی گشته است. عدم کنترل ِ این حس رقابت جویی، میتواند ما و سلامتی روان-مان را به خطر بیندازد، چرا که در واقع در فرایند رقابت ما نه تنها خودمان را با یک فرد، بلکه بدتر از آن، خود را با انسانی غیر واقعی که برساخته ذهن ماست مقایسه می کند. این انسان غیر واقعی در واقع کلاژی از، تکه تکه های بهترین چیزهای جهان و مجموعه ایی از مطلوبهاست (و نه یک فرد خاص، چراکه براساس توزیع نرمال اکثر انسانها در اکثر چیزها متوسط اند). اما راه گریز، پذیرش خویشتن خویش به همان صورت که هستیم، می باشد (نکته ظریف دیگر این پذیرش خویشتن و داشتن عزت نفس ما را یاری می کند که، دیگران را نیز همانطور که هستند بپذیریم) وسپس در بهترین حالت، تغییر خویشتن در آنجایی که در اختیار ماست به سمت یک خود بهتر. در این استعاره تاکید بر عدم رقابت است و اما منظور از مسابقه، نه مسابقه با دیگران بلکه مسابقه ی خودمان با خودمان است برای رسیدن به هدفمان که همان خودِ بهتر(که براساس واقعیات و عقلانیت ِخودمان به آن خود ِ بهتر رسیده ایم) است.
اما واقعا زندگی این مقدار فردی است و دیگران، کجای استعاره ی فوق اند؟ اگر تلاش و شانسی در انسانی باشد، شاید بتواند دوست یا دوستانی داشته باشد که در این پیست ِدو به نظاره اش نشسته اند و هر از چندگاهی او را تشویق و نقد می کنند. اما متاسفانه عدم تلاش از ما و کلی مسائل خارج از کنترل ما، پیست استعاره فوق را خالی و ساکت از تماشاگری میسازد.

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

بودن یا نبودن مسئله ایی نیست


مهمترین مسئله برای فیلسوفان باید این باشد، که جوابی برای این سوال پیدا کنند که چرا ما -با اینکه می توانیم اما - خودکشی نمی کنیم. (گویا این جمله یا چیزی شبیه این از کاموست)
برای من ارزش ِزندگی کردن و زندگی نکردن بسیار به هم نزدیک شده است. امیدهایی دارم به چیزهایی و سعی می کنم برای تحقق-شان، کاملا به اصول-ارزشهایی پایبندم. اما در عین حال حالتی را به وجود آوردم-شاید به وجود آمده است- که اسمش را می توانم زیستن در مرز بودن یا نبودن گذاشت. که شاید بدلیل افراط در واقع گرایی وپذیرش حقیقتِ زندگی، انسان و فرهنگ است. بدون نگرش ِ ایدئولوژیک – ارزشی و عدم بزرگنمایی در این امور.
به واقع این کرختی (کرختی در مقابل بیش فعالی غیر واقع بینانه، شاید بشود گفت عمل ِ بهینه) و عدم بزرگنمایی در هدفها، دارای شیرینی هایی ست. از بین رفتن ِ ترس های غیر واقع بینانه که ناشی از حفظ یا تلاش برای رسیدن به هدف های بلند پروازانه و غیر قابل دسترس وعدم ِ عجله-استرس و همچنین عدم شتاب در اعمال غیر اخلاقی ِ متداول.
 می توانی ساعتها  آرام بنشینی و سکوت را بشنوی،  ساعتها به انسانها بنگری و گوش کنی بهشان و اجازه بدهی احساس مثبت داشته باشند که دارن راحت حرف می زنند و گریه کنی با رنج هایشان و بخندی با لبخندهایشان. دچار رفتارِ عمل-عکس العملی نمی شوی و با همه چنان رفتار نمی کنی که با تو آنگونه "بد" رفتار کردند ....
 خلاصه در حس ِ زیستن در مرز بودن یا نبودن چیزی که از بین می رود خود ِ بزرگنمایی شده که محصول داشتن نگرش توهمی به زندگی، انسان و فرهنگ است. و آنچه می ماند خود ِ تعدیل شده ایی ست که شرط کافی برای یک سلوک اخلاقی را فراهم می آورد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

هنر، پروپاگاندا و سلطه


راه منطقی چنین است که ابتدا دانش ما درباره یک موضوع تغییر میکند و پس از آن نگرش ما و سر آخر ارزش ها نیز مورد بازنگری قرار می گیرد و رفتاری را میسازد (رفتار<ارزش<نگرش< دانش، که آن را الگو صحیح می نامیم). اما در پروپاگاندا (جنگ تبلیغات) چنین است که سعی است برای هدفِ تغییر رفتار، از طریقی، غیر از فرایند بالاست. روش نیز یا مغالطه (ایدئولوژی) یا استفاده از تهییج است، چیزی که در اینجا غایب است همانا کسب دانش از طریق ِاستدلال ورزی است.
هنر (بدون آنکه نیازی باشد، وارد ِ پیچیدگی ِ چیستی امر هنری شویم) نیز الگویی غیر از الگو صحیح دارد و فرایند استدلال در آن غایب است.
این شباهت همواره توانسته است نقش بزرگی را در تبدیل به ابزار سلطه شدن ِ هنر بازی کند. برای مثال، در اکثر مراسم مذهبی-سنتی گونه ایی از هنر نمایان است. اکثر دیکتاتورها یا هنرمند اند و یا هنرمندان را دوست دارند!
اما گونه ایی از هنر را می توان داشت که به شدت دانش ما را تحریک کند برای یادگیری (از طریق تزلزلی که به مجموعه باور ما وارد می کند و این عدم تعادل یا ناسازگاری ما را بر آن می دارد که به فکر یادگیری و بدست آوردن تعادل جدید باشیم{نظریه یادگیری گشتالت}) وما را مشتاق می کند که در پی استدلال برای کسب باوری شویم که همینک نداریم ولی می تواند درست باشد و یا رد باوری که داریم که می تواند غلط باشد.
________________________________________
برای من هنر در زندگی ام نقش "شراب" را دارد و مدتهاست که رویکرد پوزیتیویستی ام را که مبتنی بر بی معنا بودن هنر و در نتیجه حذف همه ی شئوناتش در زندگی ام بود را رها کردم. این را گفتم تا نکات مثبتی که در بند آخر آمده بود را تاکید کنم. همین الان که دارم این کلمات را مینویسم دارم یک تِرّک از آلبوم Minutes to Midnight را گوش میدهم. اما اعتراف میکنم هنر را فقط یک مسئله ایی حاشیه ایی از زندگی میدانم که نباید مسئله اصلی شوند، چرا که اولویت فوری و فوتی ندارند. واقعا جهان بدون بتهون و باخ و آلبینونی ولینکین پارک وشکسپیر وحافظ و مولوی وپیکاسو نیز چندان سخت نیست.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

معرفت، دین، معرفت دینی


مقدمه1- معرفت (=شناخت، دانستن، knowledge) باوری است که هم صادق است وهم موجه JTB))
مقدمه2- موجه است یعنی باور با استدلال ِقابل قبولی وبراساس منابع معرفتی استنتاج شده است.
مقدمه3- منابع معرفت را معرفت شناسان در پنج دسته ی؛ ادراک حسی، عقل، درون نگری، حافظه، گواهی دیگران قرار میدهند. مقدمه4- در تقسیم بندی دیگری منابع معرفتي به مولد(ادراک حسي، عقل و درون­نگري)، منبع معرفتي نگهدارنده(حافظه) و منبع معرفتي انتقال دهنده(گواهي) تقسیم میشود*. منابع غیر مولد متکی به منابع مولدند.
ادعای معرفت دینی چگونه چیزی ست؟ (در اینجا  دین ِ ناب {که البته معرفت یافتن بدان محال است چرا که همان زمان که معرفتی بدان یافتید، دیگر ناب نیست و معرفت ِ دینی است**} مورد پرسش نیست لیکن مراد، معرفتی است که دعوی کنندگان آن را معرفت دینی یا ساده تر دین می گویند)
با توجه به مقدمه 3، به وضوح می توان گفت معرفت دینی از منبع ادراک حسی حاصل نشده است (بیشترین و بزرگترین دعوی ها فرافیزیکی اند برای مثال بزرگترینش "خدا").
معرفت دینی مبتنی بر منبع عقل نیز نیست، چرا که عقل را گزاره های تحلیلی/ پیشینی پر کرده اند (این گزاره ها همیشه و همه جا درست هستند. گزاره ایی تحلیلی ست که در محمولش، موضوع تکرار شده، مثل گزاره ی همه ی مجردها ازدواج نکردند و یا پیشینی است مانند منطق و ریاضیات ویا از ترکیبی از این دو).
 برای آنکه ببینیم معرفت دینی از سنخ ادراک درونی است و یا خیر باید بدین بیندیشیم که ادراک درونی چیست؟ آیا اینکه بگوییم "خدا خوبان را به بهشت میبرد"،  شبیه ادراک درونی "مانی رنج میبرد" است؟ و تفاوت جمله اخیر با "مانی یک جعبه شیرینی میببرد" که یک ادراک حسی است، چیست؟ تفاوت دو جمله اخیر در این است که اگر مهران، مانی را با جعبه شیرینی ببیند، می تواند بگوید او یک جعبه شیرینی میبرد. اما اگر همین مهران حتی کنار مانی نشسته باشد، نمی تواند بفهمد که او در رنج است یا غرق لذت. البته باید یک نکته را اشاره کرد که تمام ادراکاتی که ما درونی میدانیم برای آنکه از محیط ذهن بیرون آید و در مکانیزم ارتباطی با معنا شود باید متکی به مشترکات ذهنی باشد. مثلا وقتی مانی می گوید غمگین-ام، در صورتی مهران می تواند این گزاره را فهم کند که خودش غمگین شدن را درک کرده باشد.{البته برای ادیان نوین که می توانیم آن را با تسامح معنویت گرایی بدانیم، چون تمام باورها در ساحت فردی- اگزیستانس معنا دارد، کسی می تواند بگوید من در درون خود یافته ام: "زندگی معنا دارد" . اما در اینجا پاراگراف اخیر نقدی است برادیان تاریخی، که وارد حوزه اجتماعی می شوند و از همان روز نخست که کسی دعوی پیامبری می کند و گزاره ایی را بر دیگران عرضه می کند، مادامیکه تجربه ی درونی مشترکی مثل "غمگینی" نباشد، معنا دار نخواهد بود. }
حافظه تنها نگه دارنده منابع معرفتی دیگر است.
 اما می رسیم به آخرین منبع. اگر گواهی منبع معرفتی ادیان باشد (هرچه در کتاب مقدس ِ X آمده را Z شهادت به درست بودنش داده است). که البته با دقیق شدن بر دعوی های دین داران متوجه خواهیم شد آنان معرفتشان را وابسته به منابع دینی مثل کتاب مقدس و وحی و مرجع دینی می داند که تمام اش بر شهادت Z استوار است، اگر معرفت دینی از سنخ گواهی باشند با توجه به مقدمه 4 باید مبتنی بر سه منبع اول باشد. در بالا آورده شد که معرفت دینی نمی تواند جزء آن سه منبع باشد پس به مرتبه اولا (براساس4) نمی تواند جزء منبع گواهی باشد. پس معرفت دینی مبتنی بر منابع معرفتی نیست پس براساس مقدمه2، پس باوری موجه نیست (تا اینجا با تسامح از واژه معرفت دینی استفاده میشد).


* نگاه کنید: منصور شمس/ آشنایی با معرفت شناسی/ نشر آیت عشق
**ن گ: قبض وبسط شریعت/ عبدالکریم سروش/ نشر صراط

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

زندگی چیست؟
قدم زدن روی حاشیه فرشی
و
تاملی در ابدیت است
شاید

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

روشنفکری و زندگی مشترک

عقلانی و انسانی ترین جملاتی که پس از طی یک رابطه ی سالم عاشقانه و این نتیجه گیری مهم که طرفین تصمیم به زیست مشترک بگیرند، چه می تواند باشد؟
چون ما انسانها در طول زمان در حال تغییر یا شدن هستیم، نمی توانیم به قاطع درباره آینده تصمیم بگیریم. اما اگر تصمیم ما عقلانی باشد به احتمال زیاد پایدار خواهد بود اما بهتر است حقیقت ِ به نقطه پایان نرسیدن ِ انسان را به رسمیت بشناسیم و تغییر را هرچند که مطمئن از تصمیم شریکمان باشیم، محتمل بدانیم. به نظر من، پاسخ یک انسان عقلائی به سوال فوق چنین باید باشد:
اگر کاملا تصمیم-ات را برای زندگی مشترک عاقلانه و مختارانه گرفتی باید یک نکته را بگویم، چون هر انسان حق تغییر دارد لذا اگر روزی از تصمیم-ات منصرف شدی ویا از فرد دیگری خوشت آمد ویا...، به من تمام حقیقت را بگو، من تمام سعی ام را خواهم کرد که بدون دردسر از تو جدا شوم و تمام سعی ام را برای کمک به شکل گیری زندگی جدیدت می کنم ودر آخر؛ اینکه به من بگو فقط برای کمک به خودت و کمک تو برای داشتن زندگی اخلاقی تر برای من است و گرنه این گفتن به معنای کسب اجازه یا فضولی تو کارهای شخصی تو نیست، بدیهی است که برای داشتن علاقه به دیگری و یا نزدیکی با دیگری و یا نداشتن علاقه به من از کسی اجازه نمی خواهی.

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

مسائل و راه حلها، دروغین و راستین


{مراد از مسئله هر عاملی است که ما را از وضع مطلوب باز می دارد}
می توان از جنبه ایی زندگی ما انسانها را به دو شق مرتبط تقسیم کرد، همه ی ما در طول زندگی در جدالی مقابل ِ مسئله ها و راه حل ها هستیم. چه ما در حال دسته و پنجه نرم کردن با یک مسئله شخصی باشیم و چه در حال یک پژوهش علمی و یا ناراحت از کاهش فروش محصول بنگاه-مان و...
معروف است که گویند پزشک حاذق (بعضا گویند مدیر موثر) پزشکی است که بیماری را (مسئله را) خوب تشخیص می دهد، به قیاسی نیز می توان گفت انسانی زندگی خوبی خواهد داشت که مسائل واقعی داشته باشد و نه مسئله های کاذبی.
مسئله کاذب در مقابل مسئله ی واقعی چیست ؟

من به این نتیجه رسیدم که مسئله ایی واقعی است که:
1)      قابل حل باشد. به عبارتی مسئله ایی که حلش در توانمان نباشد، مسئله واقعی نیست. در توانمان نباشد یعنی یا از اختیار کل بشر خارج باشد و یا در اختیار بشر باشد، ولی نهادهای اجتماعی آن را از حوزه اختیار ما خارج کرده باشد. مسائل بزرگی وجود دارند که حکیمان جهان در تاریخ درباره آنها اندیشیده اند که به واقع کاذب اند. مانند مسئله جبر یا اختیار/  مسئله نظم داری ویا مسله ی شر در هستی/ وجود یا عدم وجود جهان ِ خارج ِ ذهن  
2)      اولویت داشته باشد. مسئله ایی که شرط قابل حل بودن را داشته باشد ولی فوری و فوتی نباشد، آن نیز کاذب است. راه تشخیص اولویت داری اینست که، حل آن مسئله برای آدمی بیشترین مطلوبیت را نسبت به سایر مسائل دارا باشد و حل آن بیشترین تاثیر را در زیسنن ما داشته باشد. کشوری که به مقدار زیادی در صنعتش از دانش ِ فنی تولیدات ِ خیلی ساده تر ناتوان است، پی دانش های ِ "های تک" مثل انرژی هسته ایی باشد، بر عبث می پاید.
3)      خود مسئله معلول مسئله دیگری نباشد. اگر ما دو مرحله بالا را طی کردیم و به مسئله A رسیدیم و پی حلش باشیم اما به مسئله B که علت اصلی مسئله A  است را نادیده بگیریم، در واقع دچار نزدیک بینی شده ایم و در مسئله ی کاذب دیگری قرار داریم.
راه حل طی فرایندی است از ابتدا به انتها: تعریف و تشخیص مسئله> تعیین هر چه بیشتر راه حلهای مختلف (راه حلهای بدیل)> ارزیابی یا رد راه حلهای نادرست> انتخاب بهترین راه حل> اجرایی کردن راه حل انتخابی> ارزیابی کل فرایند بعد از اجرایی کردن و ثبت نتایج (فیدبک)
                                   



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

چگونگی سبز شدن یک جنبش


هر چند شاید، شناخت تمام عوامل تاثیر گذار ومیزان تاثیر پدیده ی اجتماعی مثل انقلابات سخت باشد (به علت وقوع نادر شان و همچنین ابعاد چند وجهی ِ وسیع اقتصادی، فرهنگی،اجتماعی شان) اما می توان گفت جنبش های اجتماعی نیز زمانی هویدا می شوند که مجموع سود های برامده از آن در ذهن معترضان و یا در واقع بیش از هزینه های آن گردد.
معترضین که هستن؟ به نظر من میشود معترضین را به دو دسته انتزاعی تقسیم کرد، افرادی که فایده ی برامده از نتیجه ی حضورشان در جنبش برایشان عامل تعیین کننده است و دسته ی دوم که هزینه کم برامده از عمل است که تعیین کننده است.
دسته اول ایدئولوگ هستن، به این معنا که به تحلیلی رسیده اند که عامل اصلی و یا یکی از عوامل اصلی وضع نامطلوب کنونی  دولت مستقر است و یا نظام بدیل می تواند در مجموع فایده بیشتری داشته باشد تا نظام فعلی . این دسته شروع کنندگان و بخش راهبر جنبش اند، تعداد و عمق فکری وخلاقیت آنها بسیار تاثیر گذار است، به خصوص در ابتدای شکل گیری. اما هرگز به تنهایی نمی توانند پایان بخش باشند و پیروزی جنبش را سبب شوند. سقف تحمل هزینه هایشان بیشتراست (شاید در براورد فایده-هزینه به خطا می روند)
دسته دوم به مراتب سودهای کمتری در ذهن می پروراند و عامل مبارزه اش هزینه های پایین است. نه تنها تعدادشان از گروه پیش بیشتر است بلکه با وسعت گرفتن جنبش بر تعدادشان افزوده می شود (مانند کالاهای مد در بازاریابی)
حال بیایم به ایران، دسته ی اول به خاطر فاصله گرفتن از فضای چپ کم وکمتر میشود و جهت گیری های فکری آنان تغییر کرده است، آنان مبارزه می کنند برای زندگی بهتر و آزادتر و نه آنکه همین زندگی و آزادی حداقلی را از کف بدهند. اما برای دسته ی دوم هزینه ها تعیین کننده است، ابتدای جنبش مصادف بود با روزهای پایانی انتخابات، فضا بازتر بود در اتمسفر تهران، همین آزادی ِ بدون هزینه عده ایی را به مبارزه جسور کرد./ هزینه فرصت از دست رفته برای عده ایی دیگر بسیار پایین است، با انفجار جمعیتی سالهای55-65 به اضافه رکود تورمی مزمن ایران، روی موج جوانان بیکار است. پسران مطالبات دارند و دختران با تغییر فرهنگی خواهان درامدند./ تعداد بالای شرکت کننده در تظاهرات خیابانی احتمال هزینه را بر تعداد بیشتر تقسیم می کرد و این امر هزینه را به شدت کاهش می داد./ تظاهرات خیابانی کالای بی جانشین و پر مزیتی است، هیچ گاه و هیچ کجای دیگر معترضین نمی توانند چیزهایی را فریاد بزنند که فکر میکنند درست است و خود حقیقی-شان را در مقابل دیگران در شهرشان ببینند.
با افزایش هزینه ها بود که دسته ی دوم فضا را پس داد . دولت می خواهد ومی تواند با اتکا به درامدهای نفتی، ابزار و افراد بیشتری را برای بالا بردن هزینه و مهار معترضین به کار برد. حال باید دید که در این مبارزه ی هزینه –فایده چه گروه ایی موفق میشوند؟
در آخر و ورای نوشته هایی که به اجبار، به متغیرهای با معنا از لحاظ آماری می پردازد، من نمی توانم نهایت ِ احترام و افتخارم را به عنوان انسان از انسانهای انگشت شماری که خود را ملزم میدارند از حقوقی و جنبشی دفاع کنند، که بر حق میدانند و حقیقت، هزینهایی نیز می پردازند بدون آنکه سودی مستقیم به آنان برسد. سفید پوستانی که در جنبش های برابری حضور دارند و داشتند، مردانی که برای مطالبه ی حقوق زنان به عنوان انسان و نه به عنوان جنس مبارزه می کنند، انسانهای معمولی از لحاظ تمایل جنسی که از حقوق اقلیتهای جنسی دفاع می کنند برای داشتن حقی این چنین خصوصی، انسانهای غیر دینی که برای داشتن حق ِ ابراز مذهبی مسلمانان در غرب تلاش می کنند و...  آنقدر کار این عده یه قلیل از لحاظ کمی، پر کیفیت است که شاید یک تنازع بقای صرف زیستی-طبیعی را به اوج یک زندگی اخلاقی-انسانی پیوند میدهند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

اخلاق و مسئله بنیادین سود ِ اخلاقی زیستن

"آیا عقلانی است كه اخلاقی زندگی كنیم؟ مراد از این پرسش این است كه آیا زندگی اخلاقی به‌صرفه است؟ البته منظور از عقلانیت،‌ عقلانیت عملی است نه عقلانیت نظری. پس باید درصدد فهم عقلانیت عملی برآییم. به زبانی ساده، عقلانیت عملی بدین معناست كه هزینه اعمال فرد در زندگی از سود آن بیشتر نباشد. اگر شخص كاری را انجام دهد كه هزینه آن بیش از سودش باشد چنین كاری عرفا از عقلانیت عملی برخوردار نیست.حال مسئله اصلی این است كه خود اخلاقی‌زیستن هم نوعی كار است و باید هزینه‌ای كه فرد برای زندگی اخلاقی می‌پردازد كمتر از سود آن باشد. بدین‌قرار هر عمل اخلاقی تابع همین حكم است. نه فقط هر عمل اخلاقی بلكه كل زندگی انسان اگر قرار است اخلاقی باشد، بایستی هزینه و سودی متناسب داشته باشد. واضح است كه بدون پرداخت هزینه نمی‌توان زندگی اخلاقی داشت. تجربه ثابت كرده است كه زندگی اخلاقی هزینه بالایی دارد."
با اخلاقی زیستن آدمی اکثر اهداف انسانی، از جمله ثروت، قدرت، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت، جا ومقام را به نسبتی از کف میدهد
اما راه کار ملکیان مبتنی بر نظر افلاطون است:
"در عمیقترین لایه وجود آدمی نیاز به سه عنصر است. یکی نیاز به حقیقت دیگری نیاز به خیر(خوبی) و سومی نیاز به زیبایی و جمال. برای کسی که دنبال حقیقت است و این نیاز بیشتر در او وجود دارد فلسفه و علوم راهکار خواهد بود. برای کسی که نیاز به جمال در او بیشتر است روی آوردن به هنر او ارضاء خواهد کرد و برای کسی که نیاز به خوبی و خیر در او وجود دارد اخلاقی زیستن ارضاء کننده خواهد بود. "
اما به نظر من در این قول افلاطون با ساده انگاری های زیادی توامان است، به نظرم:
1) اگر این سه لایه وجودی چنان با هم منفک یا جدا نباشند، انگاه نمی توان فقط برای رفع نیاز ِخیر، عمل اخلاقی را انجام داد و سود ِ اخلاقی زیستن را برای لایه ی حقیقت طلب، توجیه نکرد و نیاز حقیقت طلبی را ارضا ننمود.
2)اگر میزان غلبه ی هر یک از این سه ساحت در اختیار ما باشد، آنگاه انتخاب هر یک از این سه لایه، خود در حوزه اخلاق قرار و خود معلول عمل اخلاقی قرار میگیرد و دیگر نمی شود اخلاق را برای رفع نیاز "خیر" توجیه کرد (چون دور حاصل می شود)
2-2)اگر از لحاظ اخلاقی لایه حقیقت طلبی را انتخاب و آن را در خود پرورش دهیم، با توجه نکردن به عقلانیت ِعمل ِ اخلاقی (همان سودِ اخلاقی زیستن) آیا دچار عمل غیر اخلاقی نمی شویم؟

 پ ن: چند هفته پیش استاد ملکیان نشستی در باب اخلاق دینی و عرفی داشتند، بیشتر نقل قولها نیز از آن نشست بود.(http://www.neeloofar.ir/thinker-/45-mostafa-malekiyan/456-1389-01-31-14-52-50.html وhttp://malekiyan.blogfa.com/post-213.aspx )

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

قصه جبر و اختیار

در کودکی دو مسیر متفاوت برای رفتن به مدرسه داشتم، یک روز در راه مدرسه تا نیمه های مسیر رفته بودم که ناگهان یک سوال به ذهنم خطور کرد. در اطراف اینکه، آیا خود من این مسیر را انتخاب کردم یا آنکه نه و یا آنکه خدا آن را برای من مقدر کرده است؟ تصمیم گرفتم بر گردم و از آن مسیر بروم به خیال خام-ام که اگر این مسیر هم مقدر بوده حتما، برگشتن و تصمیم به رفتن در مسیر دیگری گرفتن، کاملا با نظر خودم است. باز چیزی ازمسیردوم نگذشته بود که با خود فکر کردم، شاید ناتمام گذاشتن مسیر قبلی و رفتن به مدرسه از راه دوم، خودش تماما طرح وبرنامه ایی از قبل اندیشیده ایی بوده است! میخواستم دوباره برگردم ومسیر دیگر راه انتخاب کنم که به خود آمدم و گفتم این سوال انجا هم می تواند دوباره مطرح شود!
با سرعت به مدرسه رفتم؛ دیدم، که دیر رسیدم، به ناظم باید چه می گفتم؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

نقد اخلاقی باروری


با توسعه وسایل پیشگیری باروری، بارورشدن به میزان قابل ملاحضه ایی در حوزه اختیار انسانها قرار گرفته است و در نتیجه عمل اخلاقی نیز در این حوزه بامعنا شده است.
مدعایم اینست باروری در هر شرایطی با یک زندگی اخلاقی در سطح بالا ناسازگار است. منظورم در هر شرایطی اینست که اگر وضعیت اقتصادی و فرهنگی وجسمانی افراد بسیار مناسب باشد نیز این عمل غیر اخلاقیست وکسانیکه از سه موضوع مطرح شده محرومند، طوریکه زندگی همراه با کرامت انسانی برای فرزند را تضمین نمی کند به مرتبه اولی عملی غیر اخلاقی را انجام داده اند. به این دلیل، بگذارید دو فرض را اینجا بیاوریم*:
-          فردی را در نظر بگیرید که فرزندی را به زندگی آورده است و در نتیجه مقدار زیادی هزینه به وجود خواهد آورد. چه برای خودش وچه جامعه
-          فرد دیگر این مقدار هزینه مربوط به خودش را صرف کسی کرده است که از امکانات زیادی (برای مثال خانواده) محروم بوده است –برای تقریب به ذهن مثلا او را به فرزند خوانده-گی پذیرفته است-
با داوری درباره این دو عمل و داشتن این نکته که با محدودیت در منابع روبه رو-ایم وهر اضافه شدن به جمعیت، سرانه ی این امکانات را کاهش میدهد، به وضوح عمل دوم اخلاقی تر است. عمل دوم نه تنها رنجی را از نظر محدودیت در منابع به کسی وارد نمی کند، بعکس حالت اول (چون فرد دیگری به اجتماع افزوده نشده است و به دولت و اجتماع هزینه ی دیگری اضافه نشده است) بلکه مطلوبیت فراوانی را مستقیما برای فرد محروم از امکانات فراهم آمده است و هم غیر مستقیم به جامعه نیز سود میرسد، بعلت تربیت بهتر آن فرد.


*البته شاید درباره عقلانی ویا اخلاقی بودن خود فرزندی داشتن وتربیت ونهاد خانواده، نقد وجود داشته باشد که اینجا محل بحث نبود.
علت نوشتن این موضوع، صحبتهای اخیر رئیس دولت بود که سخت مرا آزرد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

آزادی ملک حقیقی انسان


آزادی در هر حال وهر وضع، ملک حقیقی انسان است. کافیست شخصی خود را بنده ندانسته و اسیر افکار وعقاید دیگران نشود- ژژ روسو
در ادبیات، مفهوم ِ آزادی، در عین ِ اسیری در دست محبوب تجلی می یابد. تشبیهاتی مثل "با یوسف به زندان بودن". اما آیا این یک پارادوکس است؟ / متشرعین آزادی را آلوده نشدن به گناه می دانند. / روشنفکران آزادی را بندگی ِحقیقت  وابزار ِ آن یعنی عقل می دانند. / آزادی را بعضی افراد، سطح کیفی وکمی رسانه ها، انتخابات واقعی، نداشتن زندانی سیاسی و... میدانند. / ریس فعلی دولت، آزادی در ایران را نزدیک به مطلق می داند./ ...  به واقع آزادی چیست؟
مدعایم اینست که گزاره های فوق تماما درست است و ماهیت آزادی جز این نیست. چنان است که، مصادیق آزادی را متنوع وحتی مضاد نموده .
آزادی (1)درانتخاب مطلوب ها و (2)راههای رسیدن به آن مطلوب ها است که توسط فرد متجلی می شود. 
حد اعلای آزادی زمانیست که، که کمیت وکیفیت دو مورد فوق را تنها دو چیز-که دو قید مجاز می نامیم- محدود کند. یکی واقعیات است (مانند قوانین فیزیکی یا زیستی) و آخری، مطلوب های دیگر افراد اجتماع است (با این توضیح اضافی مهم، که این قید با قوانین ِ موقتی توسط اکثرِ افراد آزادانه -به شیوه دمکراتیک- تصویب گردد). به غیر از این دو قید هر چیز دیگری که مانع انتخاب ِ مطلوب ها و راه رسیدن به آنها گردد، سلب آزادیست -قیود غیر مجاز- . از جمله برده-گی فیزیکی ویا فکری، شیوه های حکومتهای استبدادی، فشار اجتماعی در لوای فرهنگ وسنت، علتهای روانشناسی، فقر، سطح پایین ِآموزش و...
به دلیل آنکه به تعداد انسانها 1 و2 های متفاوت داریم، درک آزادی برای افراد گونه گون می شود (پلورالیسم). برای مثال حجاب برای کسی روش یا هدف مطلوبیست وبرای دیگری برهنگی اینچنین است وهر دو درک آزادی میکنند ، آنگاه که بتوانند، انجام-اش دهند. هر چند که مصداق متضادی داشته باشد. هر کس که -چه فرد وچه دولت- 1 و2 های خود را بر دیگری تحمیل کند، چون جز دو قید مجاز نیست، سلب آزادیست. البته در بلند مدت با گفتگویی که کم وکمتر از قیود غیر مجاز بهره گیرد، استفاده شود به واقعیت مشترک می رسیم.
حقوق بشر
توانستیم با فزون شدن دانش-مان به مشترکاتی جهانی در 1 و2 ها برسیم، که مثلا مفاد ِ اعلامیه ی حقوق بشر را تشکیل می دهد. همه شکنجه، برده داری، قتل، حبس ناعادلانه، تعیض نژادی وجنسیتی ... را نامطلوب می دانیم.  




 

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

درباب معنای زندگی

  • معنا داری زندگی یعنی چه؟ چون انسان فاعل آگاه است و به تعبیر روانشناسان تمام رفتارهایش در جهت هدفی است، برای تمام کنش هایش باید هدفی داشته باشد وآن هدف نیز مهم و ارزشمند باید باشد، تا او را برانگیزاند که عملی انجام دهد وزیست خود را در جهت ارضای آن هدف، معنا دهد.
  • چرا انسانهایی احساس بی معنایی می کنند؟ تمام انسانها این پتانسیل را دارند که احساس ِ بی معنایی و پوچ گرایانه داشته باشند، چرا که آدمی، فاعل آگاه ست (دقیقا به همین علت اکثر انسانها در کودکی سوالهایی درباب معنای زندگی دارند. هرچند اجتماع با پاسخ هایی که به آنها میدهد، برای عده ی زیادی این سوالها پاسخ می گیرد) پس اگر آدمی آگاهی کمتری داشت، هیچگاه این سوالات برایش مطرح نبود (آیا این دلیل شاد زیستن همیشگی ِ بعضی ازعقب ماندگان ذهنی نیست؟). برای عده ی دیگر زیستن، بدلیل ِ بی هدفی، بی معناست. اما حتی هدف داشتن، شرطِ لازم برای زندگی معنا دار است. شرط کافی، ارزشمندی هدف است.
برای انسانها در دل ِسنت همه چیز معنا دار بود: کسوف وخسوف از چیزی خبر میداد، باران، دین، برساخته های اجتماعی و ...(جهل آنها به پدیده ها + تفسیر معنادار از پدیده ها، که اکثرا متافیزیکی بود= احساس معنا داری)
  • برای انسان مدرن چطور؟ او می داند که، کسوف وخسوف داستان اجسام وسایه هاست، باران آن روی تبخیر است وبقیه خرافاتی بیش نیست (منظورم از انسان مدرن، انسان امروزی نیست. بلکه کسی است که با عقل به تبیین پدیده ها می پردازد وگرنه انسان امروزی نیز احساس با معنایی دارد، چرا که او نیز بتی دارد، هر چند که شکلش از گذشته تغییر کرده است-- یک پدیده مدرن که باعث میشود، انسانهای امروزی احساس بی معنایی نکنند، جهل مدرن است، "تخصص گرایی"است--). انسان مدرن نمی تواند از مسئله بی معنایی معناهای گذشته رها شود، چرا که پاسخ های قدیمی روی تفسیر متافیزیکی استوار بود وحال آنکه او یگانه ابزار کسب شناختش عقل است، که مبتنی بر تجربه است وفیزیک، در نتیجه تبیین ها یا دانش اش به یقین تجربی وفیزیکی می شود.
تا اینجا گفتیم پاسخ های سنتی با رشد دانش انسان مدرن، تبدیل به توهم شده است ودیگر ارزش وانگیزانندگی سابق را ندارد.
اما آیا این آخر راه است؟ مسلما خیر، اول اینکه پاسخ های سنتی بی معنا شده است، آیا نمی توان پاسخ های دیگری یافت؟ به نظر من برای هر انسانی در این سطح فرض است، که بگردد پی پاسخی، پی معنایی. آیا همین گشتن، بهترین معنا نمی تواند باشد؟ دوم اینکه در این جا از دانایی انسان مدرن صحبت شد، اما واقعا انسان مدرن چقدر میداند؟ آیا اینطور نیست که در کنار دانایی که پس جهل بیرون می آید، فرایند دیگری نیز ظاهر میشود وآن تبدیل شدن جهل مرکب به بسیط است، این نادانی ِسقراطی آیا بهترین مکان برای حیرت وامید وایمان نیست؟

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

یه بسته آداولت کولد لطفا

بعد از مدتی که هدفها وبرنامه ریزی را مشخص کرده بودم، این تعطیلات کذایی مجالی داد که دوباره عظیم ترین سوال زنده شود:
معنای زندگی؟
برنامه فشرده وقانون مند را رها کردم، تا ظهرخوابیدم، نزدیک عصر بی خودی تو خیابون های خلوت رانندگی - وای که چقدر عصر زیباست با این خنکای بهار- ... تو پارک مورد علاقه ام که ویو فوق العاده ایی داره (یه لانگ شات فوق العاده از کوه و اسمون و برج و... واقعا در شهر این ویو کمیاب ِ). به ابرها می نگرم، به لکه های نارنجی، به غروب(و زنده شدن غریزه مرگ) ودر عین حال ماشینهایی که از اتوبان رد میشن... هوا تاریک شد، کتاب مدیریت مالی آورده بودم که بخونم، تاریک شده، باید برگردم... یک دقیقه جلوی تلویزیون می شینم، کانال ها رو عوض میکنم، هیچکدومش بدرد بخور نیست خاموش. یک شام سریع درست می کنم ومی رم که بخوابم-خیلی زود میرم که بخوابم -اما ...، شاید سه ساعت فکر کردم. خسته شدم . وب گردی، صفحه ایجاد پیام باز کردم والان دارم می نویسم، اسم این روش وبلاگ درمانی. ارتباطات به خودی خود معنا داره! به خصوص برای من که برنامه امروزم به این قرار بود و کل ارتباط انسانی ام به این جمله که به فروشنده در داروخونه گفتم خلاصه شد: سلام، یه بسته آداولت کولد لطفا؟!

دیدن انسان فقط انسان

منظورم از سلطه، تغییر رفتار دیگری برای مطلوب شدن رفتارش از جانب ما، بدون رضایت وی است.
هر کنشی که آدمی دررابطه با انسانها انجام میدهد، اینچنین است: تمام صفتهای مشخص آن فرد از جمله سن، جنس، ظاهر، ثروت، ملیت، تحصیلات، ... آنالیز میکند وپرونده او را در ذهنش میسازد و در آخر به دو نتیجه می رسد. 1/ شخص را بالاتر وقوی تر 2/او را فرو دست تر از خود ارزیابی می کند. در مورد اول رفتار خود را تغییر می هد ودر حالت دوم سعی میکند رفتارآن شخص را تغییر دهد و سلطه خود را تحمیل کند.
اما آیا این راه صحیح است؟
به هیچ وجه، چرا که با این عمل آدمی دیگران را به وسیله هایی برای رسیدن به اهداف خود تبدیل میکند. اما نه تنها اینکار رنج را برای دسته ی دوم به همراه دارد و این کاملا غیر اخلاقی است. این فرایند هویت ما را چند پاره میکند واین رفتارهای گوناگون وبعضا متضاد آرامش ما را زایل میکند، چون رفتار مشخصی را که فرد درست میداند سرلوحه قرار نمیدهد و با آن مشخص ویکپارچه رفتار نمیکند. البته راه حل این گرفتاری آسان نیست، چرا که باید تمامی پرونده های مختلف پس پشت ذهن را به پرونده انسان وفقط انسان فرستاد وبا همه انسانها رفتاری کرد که فکر میکنیم بهترین رفتار است. برای مثال آدمی بنا را میگذارد، که محترمانه وبا حفظ کرامت انسانی با دیگران صحبت کند این عمل صحیح را با همه ودر همه جا انجام دهد، چه این افراد معلمش ،مدیرش،خانواده اش، دوستش، زیر دستش، میوه فروش، رهگذر، کسیکه به او توهین کرده است و .... باشد .