۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

کاروزی مداوم و سلامتی روانی

آدمی چنان است که هرازچندگاهی (میزان مطلوب و تعادل مناسب را باید یافت، نه بسیار زود به زود که بیشتر به بیماری/اختلال وسواسی-اجباری پهلو زند و نه آن مقدار دیر به دیر که کارایی نداشته باشد) باید با خود مرور کند که باورهایش و احساسات و خواسته ها و نیازهایش، چه مقدار با واقعیت و عقلانیت نزدیک است. تا بعد بدین نتیجه دست یابد که چه تغییراتی در باور، احساسات، خواسته های خویش باید ایجاد نماید.
این موضوعی بود که به تازگی متوجه شدم همواره فکر می کردم، که به خصوص در ساحت احساسات و خواسته ها، همین که در خود جا انداختی که چه احساسات و خواسته هایی عقلانی/سالم است، این امور نهادینه می شوند. حال آنکه چنین نیست و همچون حمام رفتن که باید برای سلامتی فیزیکی تکرار و تکرار شود، برای سلامتی/کمال روانی نیز باید همانطور که گفته شد با مرور و مرور، نقد و نقد سلامتی/کمال روانی را در خود نهادینه کرد.
پ ن: حالا فهمیدم که چرا حمام رفتن زیر دوش گرم برایم لذت بخش است، چرا که استعاره ایی از پاک کردن روان بر آدمی حادث می شود.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

اندر احوالات این روزهای خود

جدیدا متوجه شدم که سیالیت ذهنی ام کم شده است، اما برای توجیه چند فرض به ذهنم می رسد:
- در گذشته نیز سیالیت ذهنیم همین طور بودش، فقط الان واقع بین تر شده ام 
- مساله هایم کم شده است، 1) چون پاداش های مناسبی از بیرون (دانشگاه، اجتماع، ...) به من داده نشده است، پس ذهنم خودکار/ناخودآگاهم اولویت مشکل گشایی و همینطور مساله ها را پایین آورده است. 2) نگاه انتقادی به مساله ها زیاد است، طوریکه در بدو زاده شدنشان خشکانیده می شوند.
- مبارزه با انگیزه های غیر علمی/نا بالغانه که در گذشته باعث ایجاد انگیزش در علم آموزی میشد (مثل پیشرفت و متفاوت بودن و ...)، خود علم آموزی را تحت شعاع قرار داده است
- نظام آموزشی چنان است که دیکتاتورمنشانه (قالبها و قوانین، دست و پای ذهن های منعطف  را می بندد و آدمی را سرد می سازد) است وآدم ها را متوسط الحال و میانمایه میسازد
- اگر منحنی ایی بین تجربه(محورافقی ) و کم و کیف مسائل-راه حلها (محورعمودی ) بکشیم به نظرم رابطه مثبت و کاهنده باید باشد، چون با افزایش تجربه مسائل عمیق تر می شود و یافتن شان سخت تر و متعاقبا راه حلها نیز کمتر می شود
- این حس نیز تحت الشعاع واقعی شدن معنای زندگی قرار گرفته است و همانطور که ارزش زیستن برای ام کاهش یافته آن به آب و آتیش زدن ها نیز کاهش یافته

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

عجز در پذیرش مفهوم معجزه


1)      انسانها حداقل تا به امروز، به شناخت و تبیین تمام پدیده ها فیزیکی نرسیده اند (طوریکه سوال/مسئله ایی دیگر باقی نباشد)
2)      معجزه آنطور که گفته اند، یعنی تغییر رویه طبیعت از مسیر همیشگی اش و بوجود آمدن پدیده ایی جدید که تنها دیگران آن را می توانند توجیه ماورایی کنند. مسئله اساسی اینست که این دیگران، شناخت کاملی از تمام پدیده ها باید داشته باشند تا آنگاه بتوانند داوری کنند که آن معجزه (=پدیده خاص) از مسیر همیشگی-طبیعی اش خارج شده است یا خیر؟ 
پس براساس (1) هیچ بشری نمی تواند صلاحیت درک اعجاز را داشته باشد.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

رفتار فرا جنسیتی در مناسبات اجتماعی


کانت یکی از شروط اخلاق هنجاری خود را- چنان رفتار نکن که دیگران را وسیله ایی برای اهداف خود تبدیل کنی، بیان می دارد. البته عده ایی این رای را غیر ممکن می دانند و تمامی روابط انسانی را در دایره وسیله سازی دیگری دانستند، اما به نظرم می توان مرزی برای روابط انسانی با اصل کانت کشید، طوریکه آن را سهل تر و واقع گرایانه تر کرد، تنها زمانی می توان دیگری را وسیله نمود که دیگری آزادانه هدفش را، وسیله شدن توسط تو بداند (اما اینکه عمل دیگری در وسیله سازی خود، در پیشگاه خودش غیر اخلاقیست یا خیر، مجال دیگری می خواهد).
مثالی از کاربرد فوق: "الف" را در نظر بگیرید که در ملاقات با معشوقش طوری خود را آراسته می کند تا به نظر معشوقش زیباتر باشد و یکی از اهدافش در این رفتار "شایسته ی لذت جویی دانستن خود" و اثبات این امر است و اگر معشوقش این زیبایی را مورد توجه و حتی مورد تحسین قرار دهد "الف" به هدفش رسیده است (و رسیدن به هدف لذت را برای "الف" به ارمغان می آورد). حال اگر از این موارد خاص بگذریم در اکثر روابط اجتماعی چنین نیست و وسیله قرار دادن دیگران به معنای کانتی غیر اخلاقیست و چون آن فرد مورد رنج قرار می گیرد از لحاظ اخلاق پیامدگرایانه نیز ناصواب است. همان "الف" را در نظر بگیرید، برای یافتن محل ملاقاتش از من آدرس می پرسد، چون هدفش در اینجا متفاوت از"شایسته ی لذت جویی دانستن خود" است، پس کاملا از اخلاق دور است وسیله قرار دادنش و مورد توجه قرار دادنش و تنها می توان در چارچوب کمک به هم نوع آدرس را به او نشان داد (اخلاقی ترین کار در اکثر این روابط پیروی از نگاه فرا جنسیتی ست).

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

رنجش مضاعف


آیا به راستی رنج، بیشتر از لذتهای زندگیست یا اینکه ما با دادن وزن بیشتر به رنجها نسبت به لذتها، عامل این رنجش مضاعف ایم؟
نمی دانم پاسخ چیست؟
موقتا یگانه نسخه برای درمان روان همان کنار آمدن همیشگی ست، کنار آمدن با رنجها، زشتی ها، تنهایی ها، نامردی/زنی ها، ... و سر آخرهمین  نادانی ها  ست.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

چگونه متوهم می شویم؟


همانطوری که معرفت شناسی بعد از کانت دنیای انفسی/ذهنی/سوبژکتیو (فاعل در شناخت) را در کنار دنیای آفاقی/عینی/ابژکتیو (موضوع در شناخت) به رسمیت شناخت و مدتها بعد با آزمون های تجربی روانشناسان، قدرت و تاثیر و نقش پر رنگ آن ثابت شد. دانستیم، انسانها منفعلانه جهان را فهم نمی کنند بلکه فعالانه با در گیر کردن ذهنیات/تئوریها/تفسیرها شان محرکهای حسی را درک می کنند.
درک واقعیت چندان آسان نیست و براساس ویژگی های موضوع شناخت درک واقعیت می تواند پیچیده و پیچیده تر نیز گردد (برای مثال هرچه موضوع شناخت انتزاعی تر، کیفی تر، ذوابعاد تر، کمتر تکرار شونده تر و ... باشد، درک آن سخت تر می شود).
در یک مدل ساده می توان گفت، درک ما از موضوع C براساس تفسیرهای ما از موضوع B و درک ما از موضوع B براساس تفسیرهایمان از موضوع A نشئت می گیرد، پس بدیهی است که درک غیر واقع بینانه/متوهمانه/منحرف از موضوع شاید ساده تر A میتواند، درک B و C را نیز غیر واقع بینانه کند. پس چندان دور از ذهن نیست افرادی آنچنان انبان ذهنشان را از تفسیرها/مقدمات غلط پر کرده باشند که نتیجه های برآمده از آنها انحرافی پر شیب از واقعیت داشته باشد (فاجعه از این نیز غم انگیزتر میشود آنگاه که نه یک فرد بلکه جامعه ایی به این مکانیسم توهم ساز دچار می شود).
شاید تنها راه برای نزدیکی هرچه بیشتر به واقعیات کاروزی دائمی در جهت فهم انتقادی از واقعیت/جهان با ابزارهای موجه تر (مثل علم تجربی) باشد و اینکه همیشه مقدمات و گزاره ها و اعتقادات ساده تر را براساس استدلالشان بررسی دائمی کنیم تا دچار توهمات عظیم تر نشویم (گمان کنم، از "پوانکاره" فیلسوف/ریاضیدان این جمله را خواندم –یا چیزی شبیه به آن- که تفاوت فیلسوف با دیگران آنست که او یکبار برای همیشه از مقدمات گزاره هایش را رد و اثبات می کند).

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

مناجات همراه با ملکیان


مناجات مصطفی ملکیان


§         خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.
§         خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.
§         خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
§         خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي اي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
§         خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
§         خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آنطور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
§         خدايا، فهم مرا از زندگي آنچان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
§         خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
§         خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.
§         خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
§         خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثناء قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت بدست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
§         و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

در باب فرهنگ


در اینجا فرهنگ براساس نظریه ی کارکرد گرایی که معتقد است، مهمترين كاركرد فرهنگ تأمين نيازهاي بشر است، تحلیل می شود.
ما در ساحت روان با نیازها و خواسته هایی (که مربوط به درون است) روبه رو ایم و امکاناتی در بیرون داریم، رابط بین این دو قسمت را فرهنگ بر عهده دارد، نیاز به کالری (غذا) در همه مشترک است ولی فرهنگ است که یکی غذای دریایی ویا ایرانی ویا گیاهخواری و یا همبرگر را ترجیح می دهد (در باره ی نیازهای سطح بالاتر نیز همین قاعده وجود دارد).
در بسیاری از نیازها مجبوریم تنها در چارچوب فرهنگ عامه رفع نیاز کنیم (البته از استثنا بگذریم که افرادی چارچوب پیش گفته را به حداقل ممکن می رسانند).
در آغاز، فرهنگ قدرتش را از ایده ایی می گیرد، ایده ایی که نیازی را بهتر مرتفع کرده است. اما در ادامه  فرهنگ قدرتش را از عاملینش می گیرد و عامه نیز  قدرتشان را از فرهنگ (رابطه دو سویه و دایره ایی است). کم کم وقتی فرهنگی نهادینه میشود (قدرت میگیرد) از قدرت عقلانی شکل گیری اولیه-اش مستقل ومستقل تر میشود، طوریکه حتی فرهنگی می تواند به ضد خود نیز تبدیل شود و عاملینش نسبت به چرایی انجام آن فرهنگ کاملا بیگانه و ناآشنا شوند.
پس بسیار طبیعی ست که با تغییر غیر قابل اجتناب ِزمان و زمانه، رفع نیاز جدید (فرهنگی جدید) باید جای قدیمی تر را بگیرد. اما قدرت و ضد عقلانیت گشتن ِاشاره رفته ی فرهنگ گذشته (سنت) مانع فرهنگ جدید می گردد و نزاعی بین این دو شکل می گیرد و کم کم برای عاملین (به خصوص برای پیشگامان) وجود یا عدم وجود ِایده ی ِعقلانی ِابتدایی پر رنگ می شود و دو فرهنگ در عقلانیت کارکردی -شان وزن میشوند و سرانجام یکی پیروز می گردد و دوباره مدل اشاره رفته غالب می شود ( البته این نزاع را ما در سطح محسوس به نزاع بین پیشگامان و سنت گرایان هر فرهنگی شاهد هستیم ولی نزاع واقعی بین دو ایده است)
آنقدر مثال زیاد است اما برای مثال زبان فارسی، زبان به عنوان بخش بزرگی از فرهنگ کارکرد ِ ارتباطی دارد و زبان فارسی کارکردش را به خوبی تا دنیای معاصر بر نشان داده است. اما جهانی شدن و نیاز به ارتباط فرا-فارسی زبانی، نیاز به زبانی بهتر (از لحاظ کارکرد ِبهتر ارتباطی) را برای ما مطرح می شود که همان زبان انگلیسی است، که کم کم بر تمام زبانها غالب می گردد.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

آیا بهشت همان جهنم است؟


تمام مدعای ام اینست که بهشت با توصیفات آن در ادیان سامی و ماهیت انسانها جای فوق العاده ایی نمی تواند باشد!
تمام آنچه ما شادی و حالت خوش (در مقابل رنج) در زندگی می دانیم، در واقع احساسی است که هر انسان وقتی به نتیجه ویا هدف مطلوب در مقابل موانع و مسائل زندگی خویش میرسد، در خود می یابد. بدیهی است که در صورت نبودن مانع، وصالی یا نتیجه ی مطلوب نیز نمی تواند وجود داشته باشد و مسلما شادی نیز غایب است (این فرایند همان علتی است، که تهدید نوعی از افسردگی وبی معنایی وغیبت شادی را برای طبقه فرادست و فرودست آشناتر می سازد، چرا که اولی موانع -طبقه متوسط تر (اکثریت) را-ندارد و برای طبقه فرودست تر مانع هست ولی وصال نیست و پس شادی غایب است).
اگر ما انسانها در آنچه دنیای آخرت گویند، همین ماهیتِ انسانی را داشته باشیم و تغییر نکنیم (که البته تغییرش نیز محال است چرا که "منیت" مرا همین باورها، خواسته ها و احساسات تشکیل می دهد و تغییر هر یک در واقع تغییر "منیت" یا هویت من است و تغییر منیت یعنی پایان همه چیز {یا همان مرگِ طبیعی ِماتریالیستی، که مرگ "منیت" ماست} و این امر با ادامه حیات "من" و کل فلسفه ی رستاخیزی و ... ناسازگار است و اگر اینطوری شود، کل وجود ِآخرت مهمل می شود)
 آنچه از بهشت گفته اند، در واقع جایی ست که مانع غایب است (مانع خوبست تعریف شود، مانع فاصله ی بین خواستن یک چیز تا تحقق آن چیز است) و غیبت مانع یعنی غیبت ِ وصال و در نتیجه غیبت شادی و حال خوش و غیبت حال خوش یعنی -با تسامح- حضور رنج (یا بر اساس واژه های دینی، همان جهنم)، بعبارت دیگرغیبت ِ "بهشت، به معنای جای خوش"
{اینکه مانع غایب است براساس توصیفات است. اما با اینحال ما می دانیم که خواستن یک چیز نتیجه ی نیاز بدان چیزهست و نیاز از کمبود یک چیز منشعب است و به نیکی همه می دانیم در بهشت قرار نیست کمبود وجود داشته باشد!}

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه


"تنها و تنها، انسانست که مقدس است"
"با واقعیت که نمی توان شوخی کرد"


"ما مسئولیت داریم ولی نه ماموریت!"
"ما مشتاق محبت دیگرانیم والبته، نه محتاج آن"
"سند ِحقوق بشر کاملترین و انسانی ترین و غنی ترین سندِ تا بحال نوشته شده ی بشریت است"
"اگر اطمینان دارید که روزی رابطه خود را با Z  برهم می زنید، بهترست (هم برای شما و هم برای او) که هیچگاه با Z رابطه یتان را آغاز نکنید"


تمام جملات که بسیار همدل-ام باشون، نقل به مضمون هایی از روانشناس مورد علاقه من است.

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

جنگ، جنگ، تا کجا؟


پایان ِجنگ (ویا حتی در مرتبه ایی کلی تر، اتمام هر نوع خشونتی) برای آن دسته افرادِ عادی، که نه بانیان شروع و نه ادامه دهنده- گانش بودند، بسیار دشوارتر از حین جنگیدن است. چرا که نمی توانند، با بی معنایی (که اکثر ِجنگ ها دچارش هستند) عملی که انجام داده اند، کنار بیایند. دیر یا زود با این سوال درگیر می شوند، آن همه هزینه های عظیم ِ انسانی و مادی، به چه خاطری؟ و برای افراد ِ اخلاقی تر افسردگی حداقل نتیجه ی این سوال است.
آنقدر این بی معنایی (= بی دلیلی) عظیم و عمیقا "ابلهانه" است که، در سینما دو گونه عمق آن را به تصویر کشیده اند، تراژیک – کمدی. 
برای ما در این کشور، مبارزه با هر نوع جنگ طلبی (خشونت طلبی) می تواند آسان باشد، چرا که حداقل می توانیم براساس تاریخ معاصر خاورمیانه، پاسخ ِ سوال بالا را به نیکی بدانیم، هیچ!

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

ملکیان و ناسازگاری

وقتی می گوییم جهان را راز پر کرده است و یا به صورت کلی راز یا رازهایی وجود دارد، این گزاره از لحاظ معرفت شناختی چه وضعی دارد؟ در آ خر به این نتیجه می رسیم که باور به وجود راز با عقلانیت قابل جمع نیست.
اخیرا مصطفی ملکیان در طی سخنرانی ایی* در باب معنویت اشاره کردند: ((به لحاظ معرفت‌شناسی (epistemology) ، انسان معنوی معتقد است که جهان منحصر در هرچه عقول آدمیان می‌گویند، نیست. چیزهایی در جهان هست که از حدود عقل آدمی بیرون است. (فراتر از عقل آدمی است). یعنی به لحاظ معرفت‌شناسی اگر معتقد باشیم که جهان هستی، همان است که عقل بشر می نمایاند و اگر چیزی از عقل بشر بیرون افتاد از وجود بیرون است و رازی وجود ندارد، انسان معنوی نیستیم. معنویت اپیستمولوژیک، یعنی قائل شدن به وجود راز در عالم هستی. )) و نیز درباب مولفه ی عقلانیت، اشاره کردند: ((«عقلانيت نظري» يعني اينكه ما ميزان پايبندي‌مان به يك عقيده را با ميزان قوّت شواهد و قرائني كه آن عقيده را تأييد مي‌كند، متناسب كنيم. ))
سوال اینجاست که انسان ِمطلوب ِ مورد نظر ملکیان چگونه می تواند، به دو گزاره فوق بدون ناسازگاری التزام کند؟
باور به راز یعنی قبول گزاره ایی که، شواهد و قرائن آن عقيده را تأييد نمي‌كنند (چرا که اگر شواهد وجود داشته باشد دیگر راز نبود!)
------------------------
*برای من نیز فرصتی بود که شرکت کنم و مثل همیشه از استاد بیاموزم، متن کامل این سخنرانی در وبلاگ ِ نیلوفر
پس نوشت:
درس گفتارهای استاد"مصطفی ملکیان " با عنوان :" روانشناسی اخلاق " در روزهای یکشنبه از ساعت 19-21 در محل موسسه پرسش برگزار می گردد (اطلاعات بیشتر)

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

بهترین استعاره از یک زندگی


بهترین استعاره (استعاره یعنی تشبیه کردن یک موضوع پیچیده به یک موضوع ساده برای فهم آسان تر) برای زندگی مطلوب، استعاره ی زندگی به مثابه مسابقه دویدن بدون رقیب است.
 کمبود منابع باعث نوعی رقابت انسانی گشته است. عدم کنترل ِ این حس رقابت جویی، میتواند ما و سلامتی روان-مان را به خطر بیندازد، چرا که در واقع در فرایند رقابت ما نه تنها خودمان را با یک فرد، بلکه بدتر از آن، خود را با انسانی غیر واقعی که برساخته ذهن ماست مقایسه می کند. این انسان غیر واقعی در واقع کلاژی از، تکه تکه های بهترین چیزهای جهان و مجموعه ایی از مطلوبهاست (و نه یک فرد خاص، چراکه براساس توزیع نرمال اکثر انسانها در اکثر چیزها متوسط اند). اما راه گریز، پذیرش خویشتن خویش به همان صورت که هستیم، می باشد (نکته ظریف دیگر این پذیرش خویشتن و داشتن عزت نفس ما را یاری می کند که، دیگران را نیز همانطور که هستند بپذیریم) وسپس در بهترین حالت، تغییر خویشتن در آنجایی که در اختیار ماست به سمت یک خود بهتر. در این استعاره تاکید بر عدم رقابت است و اما منظور از مسابقه، نه مسابقه با دیگران بلکه مسابقه ی خودمان با خودمان است برای رسیدن به هدفمان که همان خودِ بهتر(که براساس واقعیات و عقلانیت ِخودمان به آن خود ِ بهتر رسیده ایم) است.
اما واقعا زندگی این مقدار فردی است و دیگران، کجای استعاره ی فوق اند؟ اگر تلاش و شانسی در انسانی باشد، شاید بتواند دوست یا دوستانی داشته باشد که در این پیست ِدو به نظاره اش نشسته اند و هر از چندگاهی او را تشویق و نقد می کنند. اما متاسفانه عدم تلاش از ما و کلی مسائل خارج از کنترل ما، پیست استعاره فوق را خالی و ساکت از تماشاگری میسازد.

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

بودن یا نبودن مسئله ایی نیست


مهمترین مسئله برای فیلسوفان باید این باشد، که جوابی برای این سوال پیدا کنند که چرا ما -با اینکه می توانیم اما - خودکشی نمی کنیم. (گویا این جمله یا چیزی شبیه این از کاموست)
برای من ارزش ِزندگی کردن و زندگی نکردن بسیار به هم نزدیک شده است. امیدهایی دارم به چیزهایی و سعی می کنم برای تحقق-شان، کاملا به اصول-ارزشهایی پایبندم. اما در عین حال حالتی را به وجود آوردم-شاید به وجود آمده است- که اسمش را می توانم زیستن در مرز بودن یا نبودن گذاشت. که شاید بدلیل افراط در واقع گرایی وپذیرش حقیقتِ زندگی، انسان و فرهنگ است. بدون نگرش ِ ایدئولوژیک – ارزشی و عدم بزرگنمایی در این امور.
به واقع این کرختی (کرختی در مقابل بیش فعالی غیر واقع بینانه، شاید بشود گفت عمل ِ بهینه) و عدم بزرگنمایی در هدفها، دارای شیرینی هایی ست. از بین رفتن ِ ترس های غیر واقع بینانه که ناشی از حفظ یا تلاش برای رسیدن به هدف های بلند پروازانه و غیر قابل دسترس وعدم ِ عجله-استرس و همچنین عدم شتاب در اعمال غیر اخلاقی ِ متداول.
 می توانی ساعتها  آرام بنشینی و سکوت را بشنوی،  ساعتها به انسانها بنگری و گوش کنی بهشان و اجازه بدهی احساس مثبت داشته باشند که دارن راحت حرف می زنند و گریه کنی با رنج هایشان و بخندی با لبخندهایشان. دچار رفتارِ عمل-عکس العملی نمی شوی و با همه چنان رفتار نمی کنی که با تو آنگونه "بد" رفتار کردند ....
 خلاصه در حس ِ زیستن در مرز بودن یا نبودن چیزی که از بین می رود خود ِ بزرگنمایی شده که محصول داشتن نگرش توهمی به زندگی، انسان و فرهنگ است. و آنچه می ماند خود ِ تعدیل شده ایی ست که شرط کافی برای یک سلوک اخلاقی را فراهم می آورد.